نوشته‌ها
ليست نوشته ها
تبليغات
تبليغ رايگان کتاب
نويسنده‌ها، مترجم‌ها و ناشران مي‌توانند براي معرفي و تبليغ رايگان کتاب‌هاي‌ جديدشان در سايت کتابلاگ يک نسخه از آن‌را به آدرس حسين جاويد پست کنند. کتاب‌هاي رسيده به مدت يک ماه در اين ستون نمايش داده خواهند شد. براي دريافت آدرس با Javied1364@gmail.com تماس بگيريد.
نگره (نقد ادبيات داستاني)

نگره/ نقد ادبيات داستاني/ ۱۳۸۸/ نشر فرهنگ کاوش/ ۲۹۰۰ تومان/ با آثاري از: حسين جاويد، فتح‌اللاه بي‌نياز، جواد ماه‌زاده، لادن نيک‌نام و ...
عروس بيد

عروس بيد/ يوسف علي‌خاني/ ۱۳۸۸/ نشر آموت/ ۴۰۰۰ تومان
اژدهاکشان

اژدهاکشان / يوسف علي‌خاني/ ۱۳۸۸/ نشر آموت/ ۳۵۰۰ تومان
شاباجي خانم

شاباجي خانم/ پونه ابدالي/ ۱۳۸۸/ نشر حوض نقره/ ۲۲۰۰ تومان
نوشته‌هاي تازه
يک‌شنبه - ۱۶ اسفند ۱۳۸۸

براي خواندن ريويوي کوتاهي که درباره‌ي «هفت روز نحس،» مجموعه‌داستان جديد کاوه ميرعباسي، در سايت هزار کتاب نوشته‌ام روي لينک زير کليک کنيد:

http://www.1000ketab.com/index.php?option=com_content&view=article&id=693:1388-12-10-12-43-20&catid=41:1388-04-06-11-03-48&Itemid=82


تعداد مشاهده: ۳۰ - ديدگاه‌ها: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=45
شنبه - ۱۵ اسفند ۱۳۸۸

شوخي با ژانر وحشت!

حسين جاويد – چاپ شده در روزنامه‌ي بهار – ۱۵ اسفند ۸۸

کاوه ميرعباسي را همه‌ي ما با ترجمه‌هاي خوبي که سال‌هاي سال از نويسنده‌ها و نوشته‌هاي نام‌دار خارجي چاپ کرده مي‌شناسيم، کارهايي از مارکز، لارنس، آندره برتون، ژرژ سيمنون، سيمون دو بوار، بورخس و ... . اخيرن، ميرعباسي تمرکز خود را روي نوشتن گذاشته و از عرصه‌ي ترجمه دور شده است. او ابتدا کتاب «چه کردند نام‌وران» را منتشر کرد و حالا کوتاه‌زماني‌ست که نشر نيک مجموعه‌داستان «هفت روز نحس» او را هم به بازار فرستاده است. اين مجموعه چهار داستان بلند دارد که از اولين تجربه‌هاي نويسنده‌هاي ايراني در ژانر وحشت محسوب مي‌شوند و در عين حال رگه‌هاي پررنگ طنز نيز در آن‌ها مشهود است. ميرعباسي معتقد است روي‌کردي پاروديک به ژانر وحشت داشته است. گفت‌وگوي ما با او را بخوانيد.

 

- آقاي ميرعباسي، پشت جلد «هفت روز نحس» نوشته شده که داستان‌هاي اين کتاب تجربه‌هايي در «ژانر وحشت» هستند، و اشاره شده که اين گونه‌ي ادبي در ايران مهجور است. براي ورود به بحث، خواهش مي‌کنم شما خيلي کوتاه تعريفي از ژانر وحشت و مولفه‌هاي آن ارائه دهيد و تفاوت‌هاي‌اش با ژانر جنايي را تبيين کنيد. احساس مي‌کنم ممکن است اين دو ژانر با هم اشتباه گرفته شوند.

من فکر مي‌کنم که نمي‌شود يک تعريف جامع و مانع از ژانر وحشت ارائه داد، چون ـ هم‌آن‌طور که گفتيد ـ حيطه‌هاي مشترکي با روايت جنايي – معمايي دارد. قاعدتن، ساده‌ترين تعريف ژانر وحشت اين است که روايتي‌ست که آدم را بترساند! اما اين خيلي سطحي و دم‌ دستي‌ست. در ژانر وحشت بايد يک تقسيم‌بندي اصلي انجام داد: اول، روايت‌هايي که در آن‌ها عنصر ماوراطبيعي هست، و ديگر، روايت‌هايي که در آن‌ها عنصر ماوراطبيعي نيست. اگر به عقب برگرديم، داستان پليسي و داستان ترس‌ناک، به نوعي، يک خاست‌گاه و نياي مشترک دارند که آن رمان گوتيک است. مشخصه‌ي رمان گوتيک فضاهاي آن بود، يعني محيط‌هايي که در آن‌ها وقايع رخ مي‌داد. عبارت گوتيک هم که براي‌اش به کار رفته از معماري گوتيک مي‌آيد، چون معماري گوتيک يک معماري سنگين است، به‌قدر باروک شلوغ نيست، پيچيده‌گي‌هاي باروک را ندارد و، در عين حال، زيورآلات هم ندارد. يک‌جور ابهت خشک دارد و مشخصن در قلعه‌ها ديده مي‌شود. داستان «دراکولا» به جهت فضاي‌اش نمونه‌ي ناب رمان گوتيک است و از جهت پي‌رنگ‌اش رمان ترس‌ناک، ترس‌ناک از نوع ماوراطبيعي‌اش، يعني پرسوناژ اصلي ـ که کنت دراکولا باشد ـ يک موجود فراواقعي‌ست. آن‌چه روايت ترس‌ناک را از روايت گوتيک يا جنايي جدا مي‌کند عنصر خرافه است. مثلن، دراکولا از باورهايي خرافي ناشي شده که قبلن درباره‌ي خون‌آشام وجود داشته است. داستان جنايي ممکن است از خرافه استفاده کند اما از دل خرافات درنمي‌آيد. الان، ژانر وحشت بسياربسيار تنوع پيدا کرده و آن‌قدر شاخه‌هاي متعدد دارد که ديگر نمي‌شود آن‌را در يک قالب خاص محدود کرد، اما مي‌شود داستان‌هاي ترس‌ناک را، به‌طور کلي، به دو گروه عمده تقسيم کرد. اول، داستان‌هايي که در آن‌ها يک سري وقايع عادي رخ مي‌دهد و در يک نقطه‌ يک اتفاق ترس‌ناک مي‌افتد، اتفاقي که، به‌خصوص در داستان‌هاي کوتاه، پايان ماجراست. خيلي از داستان‌هاي «ادگار آلن پو» نمونه‌ي تمام‌عيار اين نوع است، هم‌اين‌طور فيلم‌هاي هيچکاک. يک نوع ديگر از روايت ترس‌ناک شامل داستان‌هايي است که روي‌داد ترس‌ناک در ابتداي آن‌ها قرار دارد و روي‌دادهاي ترس‌ناک ديگر بر پايه‌ي آن شکل مي‌گيرند. در مجلاتي که داستان ترسناک چاپ مي‌کنند و گل‌چين‌هاي داستان‌هاي ترسناک زياد به اين نوع داستان‌ها برمي‌خوريم. ژانر ترس‌ناک در کشور ما مهجور است اما در دنيا ژانر شناخته شده‌ و پرمخاطبي‌ست.

- البته، به تعريف خيلي مشخصي از داستان ترسناک نرسيديم اما با مصداق‌ها و بررسي تفاوت‌هاي‌اش با روايت جنايي تاحدودي مرزها و ويژه‌گي‌هاي آن‌را روشن کرديم. حالا، برسيم به خود کتاب. داستان‌هاي مجموعه‌ي «هفت روز نحس» قرار است ترس‌ناک باشند، اما اين‌طور نيستند. به‌عنوان مثال، داستان دوم کتاب يک داستان فانتزيک است و داستان آخر هم داستان چندان ترس‌ناکي نيست و در پايان آن مي‌فهميم آن‌چه قرار بوده ترس ايجاد کند يک سوء‌تفاهم کميک است. من هنگامي که به صحنه‌ي خواستگاري در داستان‌ آخر کتاب رسيدم، بسيار خنديدم! اشتباه کردن روح در داستان «ن. ن. ن.» هم به هم‌اين اندازه خنده‌دار است.

کاملن درست است! هدف من در داستان‌هاي کتاب «هفت روز نحس» و داستان‌هاي بعدي که خيال داشتم در اين ژانر تجربه کنم يک‌جور روي‌کرد پاروديک بود، يعني مي‌خواستم با ادبيات ترس‌ناک شوخي کنم. اين موضوع در هر چهار داستان وجود دارد و در داستان آخر مشخص‌تر است.

- پس شما حضور عنصر طنز در داستان‌هاي‌تان را مي‌پذيريد؟

بله، روي‌کرد من پاروديک بوده. به قول فرانسوي‌ها، مي‌خواستم قرائت دومي از يک ژانر داشته باشم.

- فکر نمي‌کنيد ژانر وحشت جايي براي طنزپردازي و روي‌کرد پاروديک باقي نمي‌گذارد؟

پارودي هر ژانري را مي‌توان ساخت. من، چون رشته‌ي تحصيلي‌ام سينماست، از سينما فاکت مي‌آورم. «مل بروکس» از زماني که شروع به کارگرداني کرد آثاري پديد آورد که پارودي ژانرهاي مختلف بودند. با «زين‌هاي داغ» وسترن را پارودي کرد، با «سرگيجه» فيلم‌هاي هيچکاک را، و با «فرنکشتاين جونيور» ژانر ترس‌ناک را. معمولن، شرط پارودي کردن يک ژانر استفاده از کليشه‌هاي آن ژانر است. هر ژانري کليشه دارد، يک سري قواعد دارد که به مرور زمان کليشه شده‌اند. با هم‌اين کليشه‌ها مي‌شود به شکل‌هاي مختلف برخورد پاروديک داشت.

- آخر، طنز و ترس دو چاشني ناهمسازند. همانطور که گفتيد، اولين هدف داستان ترسناک اين است که بترساند اما هنگامي که فضا کميک مي‌شود خواننده را از اتمسفر هراس‌آميز دور مي‌کند. اين قضيه به داستان‌ها لطمه نمي‌زند؟

اگر نيت من ترساندن به معني اخص کلمه بود، قطعن هم‌اين‌طور است که شما مي‌گوييد. روي‌کرد پاروديک الزامن کميک نيست. من روايت‌هايي ننوشته‌ام که مملو از عناصر کميک باشند، حداقل خودم که فکر نمي‌کنم هم‌چو کاري کرده باشم. يک جاهايي با يک سري قواعد شوخي و آن‌ها را دست‌کاري کرده‌ام اما قواعد کلي ژانر هم رعايت مي‌شود. مثلن،‌ در داستان دوم يک شي شوم داريم که از مولفه‌هاي قديمي ژانر وحشت است، چيزي که روايت را کميک مي‌کند راوي ساده‌لوحي‌ست که دارد ماجراها را تعريف مي‌کند، يا در داستان «ن.ن.ن» اگر روح بر اثر تشابه اسمي سراغ مقصر اشتباهي نرفته بود، ساير مولفه‌ها مولفه‌هاي ترس‌ناک است. قصد من اين نبوده که کسي بترسد!

- سينما و ادبيات وحشت در غرب سابقه‌اي ده‌ها ساله دارد و آن‌ها حالا به نقطه‌اي رسيده‌اند که اين ژانر را دست مي‌اندازد و پارودي آن را ارائه مي‌کنند. وقتي ما هنوز در ايران ژانر وحشت و حتا ادبيات پليسي فاخري نداريم، چه‌طور مي‌شود رويکرد پاروديک‌مان به اين ژانر را توجيه کرد؟

نويسنده‌هاي ايراني هنوز ژانر وحشت را تجربه نکرده‌اند اما اين‌طور نيست که خواننده‌ي ايراني اين ژانر را نشناسد. نزديک به هفتاد، هشتاد سال است که آثار آلن پو ترجمه شده‌اند. اکنون هم به برکت سينما خواننده‌گان ايراني ژانر وحشت را به خوبي مي‌شناسند. در هر چهار داستان اين مجموعه، نگاه من بيش‌تر به سينماي وحشت بوده و ‌کم‌تر به ادبيات ترس‌ناک. من يک رمان پليسي هم نوشته‌ام که منتشر خواهد شد. آن‌جا من نمي‌توانستم با توجه با اين‌‌که ما سنت ادبيات پليسي نداريم تمام دانسته‌هاي خودم را ناديده بگيرم و به شيوه‌ي «آرتور کانن دويل» بنويسم. آن معماها ديگر معما نيستند و جذابيت‌شان را از دست داده‌اند.

- البته اين‌که تلفيق طنز و ترس براي من مساله ايجاد کرده شايد به هم‌اين موضوع برگردد که ما سابقه‌ي داستان ترس‌ناک نداشته‌ايم، و شما، ناگهان، به جاي يک قدم، ده قدم جلو آمده‌ايد.

نظر شما را قبول دارم، اما روند نوشتن سفارشي و کارخانه‌اي نيست. روايت ترس‌ناک بيشتر از دو قرن سابقه دارد و من، به عنوان کسي که سال‌هاست روايت ترس‌ناک مي‌خوانم، وقتي مي‌خواهم بنويسم نمي‌توانم سراغ چيزهايي بروم که دست‌مالي شده‌اند. نويسنده بايد نوآوري داشته باشد و يک شکل جديد ارائه دهد.

- شما از نوآوري سخن مي‌گوييد، در حالي که «هفت روز نحس» شامل داستان‌هايي بر پايه‌ي فيلم‌هاي سينمايي‌ست. «گريز در خزان» وامدار «درخشش» کوبريک و «پرستيژ» کريستوفر نولان است، «ن. ن . ن» برگرفته از فيلم «آن‌چه در زير نهفته است،» و «الون» متاثر از فيلمي هم‌نام خودش. کتاب قبلي شما، «چه کردند نام‌وران،» هم تقليدي از «چون‌اين کنند بزرگان» با ترجمه‌ي «نجف دريابندري» بود. از اين نمي‌ترسيد که منتقدان‌تان شما را متهم کنند که خلاقيت نداريد؟

اين يک حرف تکراري‌ست، اما واقعيت است که قصه‌ي ناگفته‌اي در زمين نمانده است. همه‌ي قصه‌ها به شکل‌هاي مختلف گفته شده، نحوه‌ي بازگفتن اين قصه‌هاست که اهميت دارد. ادبيات حتا به پيشواز اتفاقاتي که هنوز نيفتاده هم رفته و آن‌ها را پيش‌بيني‌ کرده است. من ادعاي پست مدرن بودن ندارم اما يکي از ويژه‌گي‌هاي ادبيات پسامدرنيستي هم اين است که به داستان‌هايي روي مي‌آورد که گفته شده‌اند، و پر است از ارجاعات ادبي. اولين اثر من، «سين مثل سودابه،» که هنوز چاپ نشده، هم يک هفت گانه است بر پايه‌ي روايت سودابه و سياوش شاه‌نامه. با هم‌آن پرسوناژها هفت روايت پليسي تعريف مي‌کند که هر کدام از آن‌ها بر پايه‌ي يک روايت پليسي شناخته شده ادبيات غرب است. اين سبک کار من است.

- در داستان‌هاي‌ «هفت روز نحس» مخاطب عام را در نظر داشتيد يا مخاطب خاص؟ چون انگار زياد در قيد و بند ضوابط داستان‌نويسي مدرن (زاويه ديد، نثر و ...) نبوده‌ايد و کوشيده‌ايد داستان بگوييد و داستان‌تان جذاب باشد.

از نظر خود من مخاطب اين داستان‌ها عام‌تر از مخاطبان کتاب «چه کردند نام‌وران» است، چون آن‌جا تعداد فراواني شوخي هست که پايه‌ي فرهنگي دارد، و اگر خواننده آن‌ها را نداند، آن شوخي را نمي‌گيرد، در حالي که «هفت روز نحس» اين چيزها را ندارد. طيف کساني که ديده‌ام آن‌را خوانده‌اند گسترده‌تر از هر کتاب ديگر من است، حتا بيش‌تر از ترجمه‌هاي‌ام. يک تعداد از کساني که حوصله‌شان نمي‌آمد هيچ يک از ترجمه‌هاي من را بخوانند آن‌را خوانده‌اند، حتا آن‌هايي که ادبيات عامه‌پسند ناب مي‌خوانند.


تعداد مشاهده: ۶۳ - ديدگاه‌ها: ۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=44
سه‌شنبه - ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

دوست دارم با زبان فارسي جهاني شوم

حسين جاويد – چاپ شده در روزنامه‌ي بهار – ۱۱ اسفند ۸۸

محمدحسين محمدي ـ متولد سال ۱۳۵۴ در شهر مزارشريف ـ اين روزها ديگر در بين اهالي ادبيات در ايران چهره‌ا‌ي شناخته‌ شده ا‌ست؛ يک، دو جين جوايز ريز و درشت براي داستان‌هاي کوتاه‌اش به دست آورده و دريافت جايزه‌ي هوشنگ گلشيري، براي کتاب «انجيرهاي سرخ مزار،» و جايزه‌ي نويسند‌ه‌گان و منتقدان مطبوعات، براي رمان «از ياد رفتن،» افتخارات‌اش را تکميل کرده است. نشر چشمه به‌تازه‌گي مجموعه‌داستان جديد محمدي، «تو هيچ گپ نزن،» را روانه‌ي بازار کرده است. اين کتاب ۹ داستان دارد که در حال و هواي آثار قبلي نويسنده هستند. به بهانه‌ي انتشار «تو هيچ گپ نزن» با اين نويسنده‌ي افغانستاني گفت‌وگويي انجام داده‌ايم.

- آقاي محمدي، جنگ درون‌مايه‌ي اصلي مجموعه‌ي «انجيرهاي سرخ مزار» و رمان کوتاه «از ياد رفتن» بود. در مجموعه‌ي جديدتان، «تو هيچ گپ نزن،» هم با تعداد زيادي داستان مواجه‌ايم که درباره‌ي جنگ هستند، درواقع، هفت داستان از نه داستان مجموعه. فکر نمي‌کنيد اين‌که در همه‌ي آثارتان با پلا‌ت‌هاي مختلف به يک موضوع واحد مي‌پردازيد مخاطب را اشباع کند و از تاثيرگذاري داستان‌ها بکاهد؟

من فکر مي‌کنم هنوز هم مي‌توانم از جنگ بنويسم، منتها در اين کتاب سعي کردم بيش‌تر به حواشي جنگ بپردازم تا خود مساله‌ي جنگ و درگيري مستقيم. اين حاشيه‌ها جا براي پرداخت دارد و براي مخاطب هم از خود جنگ جذاب‌تر است. در «انجيرها...» داستان‌ها در بحبوحه‌ي جنگ بود، اما داستان‌هاي اين مجموعه به حاشيه‌ي جنگ پرداخته‌اند. مثلن، داستان «کبک مست،» يا داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم.» درست است سلاح هم مي‌بينيم، حتا شليک هم صورت مي‌گيرد، اما مسائلي که شخصيت‌ها با آن‌ها درگير هستند مسائل حاشيه‌اي جنگ هست، عواقب جنگ در جامعه‌ي افغانستان. گمان مي‌کنم جامعه‌ي افغانستان، و لااقل داستان‌نويسان افغانستان، در سال‌هاي آينده رو بياورند به اين نوع ادبيات و نگاه به جنگ. هنوزهم جاي دارد که از جنگ بنويسيم. من اين راه را ادامه خواهم داد، اما در حال حرکت به حاشيه‌ي جنگ هستم.

- من با شما مخالف‌ام. در «تو هيچ گپ نزن» فقط در داستان «کبک مست» به‌طور مستقيم به جنگ نپرداخته‌ايد و بدون شليک حتا يک گلوله خيلي خوب مصائب جنگ را نشان داده‌ايد. داستان «هشت نفر...» در بطن جنگ مي‌گذارد. کاراکترهاي آن هم سربازند. شما بر چه پايه‌اي مي‌گوييد اين داستان به حاشيه‌ي جنگ مي‌پردازد؟

صحنه صحنه‌ي جنگ است، سرباز هم وجود دارد، اما مساله‌اي که اين سربازها با آن درگير هستند مسائل حاشيه‌اي جنگ است. دغدغه‌ي اين سربازها چيست؟ آيا خود جنگ است؟

- اگر دغدغه‌اي غير از جنگ هم دارند، به‌واسطه‌ي حضورشان در بطن جنگ است. چنان‌چه سربازها در خانه‌شان بودند که آن مسائل را نداشتند. پس نمي‌شود گفت حاشيه‌ي جنگ است.

حاشيه را از اين لحاظ مي‌گويم که داستان به عواقب جنگ، مسائل ناشي از جنگ مي‌پرازد، ولو اين‌که سرباز مسلح است، در سنگر است. مساله و دغدغه‌ي سرباز جنگ و نيروي مقابل نيست. دغدغه‌اش چيز ديگري است که جنگ به او تحميل کرده است. مساله‌ي جنسيت است. يا زن داستان تو هيچ گپ نزن در حاشيه‌ي جنگ بوده و بعد کشانده شده به خود جنگ. من سعي دارم از متن جنگ فاصله بگيرم. اين موضوع در کارهاي بعدي‌ام نمود بيش‌تري خواهد داشت.

- چرا از جنگ جلوتر نيامديد؟ همه‌ي داستان‌هاي‌تان در زمان جنگ‌هاي داخلي و خشونت‌هاي طالبان مي‌گذرد و به زمان پس از طالبان نپرداخته‌ايد.

من نمي‌توانم از دغدغه‌ي ذهني‌ام بگريزم. دغدغه‌ي من اين است و مسائل امروز افغانستان هم به اين جنگ‌ها ربط پيدا مي‌کند. اگر بخواهيم به مساله‌ي امروز نگاهي بکنيم و دلايل‌اش را کالبدشکافي کنيم، ناچار هستيم اين جنگ را واکاوي کنيم. امروز جامعه‌ي افغانستان با مسائلي درگير است که از جنگ ناشي شده. ديگر اين‌که براي حل اين مسائل بايد جنگ قوميتي و مذهبي و نژادي که در افغانستان بود بررسي شود. در ادبيات افغانستان کم‌تر به اين مسائل پرداخته شده، واگر پرداخته شده، يا خيلي مستقيم بوده يا بسيار شعاري، و به لحاظ ادبيت متن ارزش چنداني نداشته است. ادبيات داستاني مي‌تواند به‌گونه‌اي عميق‌تر به اين مسائل بپردازد و آن‌ها را به مردم نشان بدهد تا به آن‌ها بينديشند. فکر بکنند چرا چون‌اين اتفاقاتي افتاده است. من هم در بطن جنگ بوده‌ام و هم از جنگ فاصله داشته‌ام. به هم‌اين دليل، مي‌توانم به جنگ افغانستان با ديد بازتري نگاه کنم. اکثر نويسنده‌هايي که در بحبوبه‌ي جنگ بوده‌اند يک جانبه نگاه کرده‌اند، يا شعاري. به قول معروف، يا مسلمان بوده‌اند يا کمونيست، يا طالب و مجاهد بوده‌اند يا ضدطالب. هيچ‌وقت به اين جنگ بي‌طرفانه نگاه نشده بود. نويسنده‌گان جديد افغانستان تلاش کرده‌اند که نگاه بي‌طرفانه را وارد ادبيات افغانستان بکنند، نمونه‌اش آصف سلطان‌زاده، حيدر بيگي، و جواد خاوري هستند. اين دوستان توانستند نگاهي بي‌طرفانه داشته باشند و در ادبيات هم آثارشان مقبول افتاده و با استقبال مواجه شده است. فضا و جهان ذهني من هنوز با زنده‌گي عادي در افغانستان انس نگرفته. طبعن هر نويسنده‌اي بايد از مسائلي بنويسد که در ذهن‌اش ته‌نشين شده‌اند و با آن‌ها زندگي کرده است. من با مسائل و زنده‌گي جديد افغانستان زنده‌گي نکرده‌ام تا بتوانم از آن‌ها چيزي بنويسم.

- در دو داستان «چلي» و «رانا» سراغ موضوعي غير از جنگ رفته‌ايد. براي من، به‌عنوان يک خواننده‌ي ايراني، اتفاقن اين داستان‌ها بسيار جذاب بودند، چون، افزون بر جذابيت‌هاي ادبي‌شان، تصويري از زنده‌گي عادي مردم افغانستان، رفتارها، و آداب و رسوم‌ آن‌ها ارائه مي‌کنند که ارزش‌مند است. اما، هم‌آن‌طور که گفتم، اين دست داستان‌ها کم‌تر در کتاب‌هاي شما ديده مي‌شوند. فکر نمي‌کنيد جاي جنبه‌هاي ديگر زنده‌گي مردم افغان در داستان‌هاي شما خالي باشد؟

طبعن وقتي يک نويسنده نگاه‌اش را به يک مساله‌ي خاص معطوف مي‌‌کند ناچار از بعضي مسائل ديگر غافل مي‌شود. اين اتفاق در داستان‌هاي من هم افتاده و، هم‌آن‌طور که خودتان اشاره کرديد، بيش‌تر مسائل جنگ برجسته شده و کم‌تر مسائل زنده‌گي روزمره‌ي افغانستان، اما خوب من اعتقاد دارم که در سي سال گذشته زندگي روزمره‌ي افغنستان جنگ بوده است!

- با توجه به اين‌که افکار عمومي دنيا متوجه افغانستان است، فکر نمي‌کنيد اگر شما هم به زباني غير از فارسي داستان بنويسيد، مثل هم‌وطنان‌تان خالد حسيني و عتيق رحيمي شهرت جهاني پيدا کنيد؟ چون، بي‌تعارف، داستان‌هاي شما از آثار آن‌ها چيزي کم ندارد.

عقيده دارم اگر بخواهم جهاني بشوم، بايد با هم‌اين زبان جهاني بشوم. خالد حسيني يا عتيق رحيمي با زبان فارسي جهاني نشدند با زبان انگليسي و فرانسوي شدند، يا اين‌طور بگويم که انگليسي و فرانسوي اين دو تن را جهاني ساخت. من دوست دارم اگر هم جهاني شدم، با زبان فارسي بشوم. زبان مادري من فارسي‌ست و من دغدغه‌ي اين زبان را دارم، چه در افغانستان، چه در ايران، و نمي‌توانم دغدغه‌ي خود را رها کنم. اگر من بيايم به انگليسي بنويسم، شايد نتوانم اين مسائل را مطرح کنم. آن‌چه من بيان مي‌کنم با زبان فارسي و دغدغه‌ي مردم افغانستان است. اگر به زبان ديگري بنويسم، دغدغه‌هاي ديگري مطرح مي‌شود. خالد حسيني جنبه‌هايي از افغانستان را نشان داده که متفاوت از جنبه‌هايي‌ست که من نشان داده‌ام. دغدغه‌هاي عتيق رحيمي به دغدغه‌هاي من نزديک‌تر است، اما خوب او به زبان فرانسه مي‌نويسد. حتا من شنيده‌ام ايشان گفته من اهل افغانستان نيستم و فرانسوي هستم. با اين حال، هنوز از افغانستان مي‌نويسد چرا که مخاطب جهاني به افغانستان نظر دارد.

- من از اسم کتاب هم خيلي خوش‌ام آمد. اين نام، علاوه بر اين‌که نام يکي از داستان‌هاي کتاب است، محتواي کل کتاب را شامل مي‌شود. سپيدخواني دارد. «تو هيچ گپ نزن» سرنوشت انسان افغان، و به‌خصوص زن افغان، را نشان مي‌دهد که هميشه محکوم بوده سکوت کند و حرف نزند.

اين نام اگر با فضاي داستان‌ها سنجيده شود، حرف شما را تاييد مي‌کند. البته اين نام دومي بود که براي مجموعه انتخاب کردم! اول نام «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» را روي کتاب گذاشته بودم، اما طولاني‌ بود و به ذهن مخاطب ماندگار نبود. ناشر هم پيش‌نهاد کرد اسم عوض شود. اين شد که «تو هيچ گپ نزن» را انتخاب کردم که گزينه‌ي دوم‌ام بود.

- نثر شما اولين نکته‌اي است که توجه خواننده را به خود جلب مي‌کند. اين نثر پر است از لغات و عبارات افغاني. به‌طوري که خواننده مجبور است براي پيدا کردن معاني واژه‌ها مدام به لغت‌نامه‌ي انتهاي کتاب مراجعه کند. خاطرم هست در گفت‌وگويي که دو سال پيش با شما داشتم گفتيد که تلاش داريد به سمتي برويد که معناي لغات افغاني در خود متن مشخص باشد و خواننده کم‌تر نياز پيدا کند که به جست‌وجوي معناي لغت بپردازد. با وجود اين، حجم لغات‌نامه‌ي «تو هيچ گپ نزن» بسيار بيش‌تر از هر دو کتاب قبلي‌‌ست.

من هنوز هم هم‌آن تلاش را دارم، اين‌که موفق بوده‌ام يا نه حرف ديگري است. «تو هيچ گپ نزن» را پيش از چاپ، بدون واژه‌نامه، به دوستان ايراني دادم که بخوانند. کساني بودند که انجيرها را خوانده بودند. خوش‌بختانه، با زبان مشکلي نداشتند و بدون واژه‌نامه هم با داستان‌ها ارتباط برقرار کرده بودند. در ادبيات و خصوصن ادبيات داستاني ديگر واژه رکن اصلي نيست. نمي‌توانيم بگوييم که چون خواننده معناي اين واژه را نفهميد معني کل اثر را نخواهد فهميد. جمله و حتا فراتر از آن متن اهميت دارد و اين‌که آيا خواننده در کليت متن مفهوم و فضا را مي‌گيرد يا نه. اين دست من را باز گذاشته که در فکر اين نباشم واژه‌اي را که به کار مي‌برم شايد مخاطب ايراني يا مخاطب غيرافغانستاني يا حتا افغانستاني ـ چرا که حوزه‌هاي جغرافيايي افغانستان هم متفاوت است ـ نفهمد. در کتاب تازه‌ام، که به ناشر سپرده‌ام، روي‌کرد جديدي به زبان دارم. زبان از ياد رفتن با زبان انجيرها تفاوت داشت، زبان انجيرها با تو هيچ گپ نزن خيلي نزديکي دارد ـ چون هر دو داستان کوتاه هستند، - اما کار بعدي با کارهاي قبلي متفاوت است. ديگر اين‌که، من  زبان هر داستاني را با توجه به محتوا و شخصيت‌هاي‌اش انتخاب مي‌کنم. اين براي من خيلي مهم است. دغدغه‌ي من اين زبان است. با هم‌آن زباني که فکر مي‌کنم مي‌نويسم. اگر بخواهم به زبان ديگري بنويسم، فکر نکنم حتا بتوانم بنويسم.


تعداد مشاهده: ۵۵ - ديدگاه‌ها: ۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=43
چهارشنبه - ۵ اسفند ۱۳۸۸

yazdgerdيزدگرد سوم آخرين پادشاه ساساني بود. او در سال ۶۳۲ ميلادي بر اريکه‌ي قدرت نشست و ديهيم فرمان‌روايي ايران‌زمين را بر سر گذاشت. هرچند دولت او دولت مستعجل نبود اما بخت‌ ياري‌اش نکرد و گرفتار حمله‌ي اعراب شد. او در اين جنگ شکست سختي خورد و، آن‌چون‌آن‌ که تاريخ گواهي مي‌دهد، در نزديکي مرو به آسيايي پناه برد و آن‌جا آسيابان براي تصاحب جامه‌ها و جواهرات‌اش او را کشت. در نظر اول، شايد اين اتفاق بار دراماتيک چنداني نداشته باشد. به نظر مي‌آيد خيلي سخت است که بتوان از دل اين ماجراي تاريخي يک اثر ادبي ماندگار بيرون کشيد، اما اين کاري‌ست که «بهرام بيضايي» انجام داده و موفق شده است يزدگرد سوم را از اعماق تاريخ به صفحات کتاب، صحنه‌ي تئاتر و سکانس‌هاي سينما بکشاند و تحسين چند نسل از علاقه‌مندان هنرهاي نمايشي و فرهنگ‌دوستان را برانگيزد.

«مرگ يزدگرد،» که نمايش‌نامه‌اي تک‌پرده‌اي‌ست، از لحظه‌اي مي‌آغازد که جسد شاه بر ميانه‌ي آسيا افتاده است و آسيابان، هم‌سر و دختر او و نيز چند تن از کارگزاران و نزديکان يزدگرد دور پيکرش ايستاده‌اند. اين کارگزاران سردار، موبد، سرکرده و سرباز هستند و از وابسته‌گان و قدرت‌منداني‌اند که پادشاه را در آخرين گريز هم‌راهي مي‌کرده‌اند. آن‌ها در ميانه‌ي راه يزدگرد را گم مي‌کنند و زماني به آسيا مي‌رسند که پيکر خونين آخرين فرمان‌رواي ساساني در ميان تاريکي و نموري ساختمان نيمه‌ويران آسيا از هراس چيره‌گي تازيان و فرجام نامشخص خود رها شده است. سردار و موبد در هم‌آن مکان به محاکمه‌ي آسيابان و خانواده‌اش مي‌نشينند تا سپس با خيالي آسوده آن‌ها را به پادافره‌ي قتل يزدگرد به چوبه‌ي دار و تنور داغ بسپارند.

آسيابان و خانواده‌اش منکر قتل يزدگرد مي‌شوند و بر بي‌گناهي خود اصرار دارند، طوري که موبد و سردار را نيز به شک و ترديد مي‌اندازند. سرتاسر نمايش‌نامه روايت آسيابان و زن و دختر او از ماجراي حضور شاه در خانه‌ي‌شان و نحوه‌ي مرگ اوست. آن‌چه اين واقعه‌ي تاريخي را دراماتيزه کرده و آن را تا سطح يک شاه‌کار بالا برده عدم قطعيتي‌ست که در پلات اثر وجود دارد. روايت‌ها متناقض و متفاوت‌اند و هر دم حقيقتي را دروغ مي‌انگارند و دروغي را حقيقت مي‌نمايانند. آسيابان، زن، و دختر چندين و چند بار داستان را تغيير مي‌دهند و روايتي تازه ارائه مي‌کنند. اين روايت‌ها نه تنها موبد و سردار که خواننده‌گان را هم به نتيجه‌ي قطعي و حقيقت محض ره‌نمون نمي‌شوند، و اين نه تنها يک ويژه‌گي فرمي مدرن و ستودني‌ست که درون‌مايه‌ي ناب و تفکربرانگيز اثر را نيز در خود مستتر دارد. اگر بخواهم از داستان‌هاي خارجي مثال بياورم، مي‌توانم بگويم که شگرد «مرگ يزدگرد» شباهت فراواني به شگرد داستان معروف «در جنگل،» نوشته‌ي «ريونوسوکه آکوتاگاوا،» دارد. آن داستان هم نمونه‌ي اعلاي چيزي‌ست که «باختين» پلي‌فوني مي‌ناميد.

باري، پلي‌فوني «مرگ يزدگرد،» با توجه به زمينه‌ي تاريخي اين اثر، علاوه بر جذابيت‌هاي روايي، درون‌مايه‌اي فوق‌العاده را نيز پرورانده است. آسيابان و زن و دختر او هر دم بر طبلي مي‌کوبند. گاه مدعي مي‌شوند که يزدگرد خودکشي کرده، گاه مي‌گويند که او را به فرمان غير قابل سرپيچي خود کشته‌‌اند، سپس او را ريژورزي تصوير مي‌کنند که به ناموس آسيابان دست‌درازي کرده و به مکافات اين گناه نابخشودني مجازات شده، و در پايان اصولن منکر مي‌شوند که جسد متعلق به يزدگرد است و، با انکار گفته‌هاي قبلي‌شان، مي‌گويند که پيکر خون‌آلود کالبد آسيابان است و پادشاه، براي اين‌که از تازيان مخفي بماند، او را کشته و خود به جامه‌ي او در آمده است. همه‌ي اين روايت‌ها با جزيياتي باورپذير مطرح مي‌شوند و مخاطب را به شک مي‌اندازند که کدام‌يک دروغ‌اند و کدام‌يک راست.

در خلال اين روايت‌ها، سرکرده جمله‌اي را به زبان مي‌آورد که بايد آن را شاه‌کليد راه‌يابي به درون‌مايه‌ي اثر دانست. او مي‌گويد: «تاريخ را پيروزشده‌گان مي‌نويسند.» درواقع، مي‌توان عدم تعيني که در پلات «مرگ يزدگرد» ديده مي‌شود را شرحي بر هم‌اين يک جمله دانست. درون‌مايه‌ي اثر تشکيک بر حقيقت است. هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد و مي‌توان هزاران روايت و قرائت از واقعيت داشت. آن‌چه نوع نگاه به يک حقيقت و بازآفريني آن‌را معين مي‌کند، منافعي‌ست که در زمان‌ها و مکان‌هاي مختلف تغيير مي‌کند. تاريخ‌ را پيروزها نوشته‌اند و اگر روزگاري ورق بازگردد، شکست‌خورده‌گان دي‌روز و پيروزان ام‌روز روايتي نو خواهند نوشت و چه بسيار حقيقت‌ها که کتمان يا عيان شوند. نبايد فريب تاريخ را خورد.

«مرگ يزدگرد» را نشر «روشن‌گران و مطالعات زنان» منتشر و در سال‌هاي مختلف تجديد چاپ کرده است. اين اثر براي اولين بار و آخرين بار، از يکم مهر تا بيستم آبان ۱۳۵۸، با نقش‌آفريني «سوسن تسليمي،» «مهدي هاشمي،» «ياسمن آرامي،» «امين تارخ،» «محمود به‌روزيان،» «کريم اکبري،» و «يعقوب شکوري» اجرا شد. در سال ۱۳۶۰ هم نسخه‌ي سينمايي آن با سرمايه‌ي شبکه‌ي دوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران ساخته شد که، متاسفانه، به دلايلي ـ از جمله بي‌حجابي بازي‌گران زن ـ به نمايش عمومي درنيامد.

feedلطفن، مشترک فيد کتابلاگ شويد تا آسان و هميشه مطالب را بخوانيد.

http://www.ketablog.ir/xml/blogs.xml.php


تعداد مشاهده: ۱۳۴ - ديدگاه‌ها: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=37
جمعه - ۳۰ بهمن ۱۳۸۸

 «کاترين منسفيلد» (۱۸۸۸ – ۱۹۲۳) از تاثيرگذارترين و شناخته‌شده‌ترين چهره‌هاي تاريخ داستان کوتاه است. اين بانوي نويسنده در زلاندنو زاده شد اما بيش‌تر عمر خود را در انگلستان و آلمان و ايتاليا گذراند، و در فرانسه، از بيماري سل، مرد. مرگ او در سي و پنج ساله‌گي، و در اوج مهارت و پخته‌گي ادبي‌اش، روي داد. هر چند داستان‌هاي کوتاهي که نوشته بود در زمانه‌ي خود تاحدودي نامتعارف و آوانگارد به حساب مي‌آمد و طرف‌داران کم‌شماري داشت اما آينده‌گان بر اهميت او در تاريخ ادبيات انگليسي‌زبان صحه گذاردند و خاموشي نابه‌هنگام او را ضايعه‌اي دانستند که ادبيات را از آثار بزرگ احتمالي نويسنده‌اي چيره‌دست محروم ساخت.

حاصل عمر ادبي منسفيلد چندان پربار نيست. اهميت او هم نه در کميت آثارش که در کيفيت آن‌هاست. چهل و اندي داستان کوتاه، يک دفتر شعر، و تعدادي نقد و نوشته‌ي پراکنده مرده‌ريگ اين نويسنده را تشکيل مي‌دهد.

شمار قابل توجهي از داستان‌هاي کاترين منسفيلد به فارسي منتشر شده، اما او در ايران، آن‌چون‌آن که بايد، شناخته شده و محبوب نيست. داستان کوتاه «باد مي‌وزد،» ( در کتابي با هم‌اين نام، ترجمه‌ي فرشته مولوي، نشر مرکز) داستان کوتاه «ازدواج به سبک روز،» ( در کتاب «يک درخت، يک صخره، يک ابر،» ترجمه‌ي حسن افشار، نشر مرکز) و سه کتاب «خانه‌ي عروسک،» (ترجمه‌ي ثريا نوراحمد، نشر جوف) «آقاي کبوتر و بانو،» (ترجمه‌ي شيرين تعاوني، نشر چشمه) و «مرواريد» (ترجمه‌ي غلام مرادي، نشر سبزان) از جمله‌ي آثار ترجمه شده‌ از منسفيلد است. به اين ليست بايد کتاب «گاردن‌پارتي» را هم افزود که برگردان يکي از به‌ترين و مشهورترين نوشته‌هاي منسفيلد است. اين کتاب، در سال ۱۳۷۱، با ترجمه‌ي شيرين تعاوني، توسط انتشارات «خانه‌ي آٰفتاب» به بازار آمد. «گاردن‌پارتي» يکي از نشريات سري «دريچه‌اي بر به‌ترين داستان‌هاي مدرن» بود که خانه‌ي آفتاب چند شماره‌اي از آن‌‌ها را چاپ کرد. متاسفانه، چاپ اين سري ابتر ماند واين کتاب تجديد چاپ نشد و به مرور به انبوه کتاب‌هاي کم‌ياب پيوست. محض اطلاع، اين نوشته‌ي منسفيلد از جمله‌ي يکي از هزار و يک کتابي‌ست که پيش‌نهاد شده قبل از مردن بخوانيم.

ماجراي «گاردن‌پارتي» در يک صبح تا شب اتفاق مي‌افتد، در منزل مجلل و بزرگ «شريدن»ها. سپيده‌دمان روزي‌ست که قرار است در عصرگاه آن يک گاردن‌پارتي در خانه برگزار شود. همه در تب و تاب و جنب و جوش‌اند. کارگرها و آشپزها به آماده‌سازي مقدمات کار مشغول‌اند و خانم شريدن و سه دختر نوجوان‌اش ـ مگ، جوزي، و لورا ـ بر فعاليت آن‌ها نظارت دارند. در نزديکي محل سکونت شرايدن‌ها فاجعه‌اي رخ داده است که آن‌ها از وقوع آن بي‌خبرند. «اسکات» گاري‌چي، ساکن آلونک‌هاي پايين تپه ـ تپه‌ا‌ي که خانه‌ي شرايدن‌ها بر فراز آن قرار دارد - مرده است. اسب او «از يک واگن باري رم کرده و او را با مغز زمين زده و کشته.» اين خبر را کارگر شيريني‌فروشي، که اکلرهاي خامه‌اي سفارشي را آورده، با هيجان به اطلاع پيش‌خدمت‌ها و دخترها مي‌رساند. اين روي‌داد، با آن‌که در اواسط داستان آشکار مي‌شود، نقطه‌ي آغاز کشمکش پلات و پروراننده‌ي درون‌مايه‌ي آن است. لورا بسيار متاثر مي‌شود. به هر حال، اسکات هم‌سايه‌ي آن‌هاست و اگر گاردن‌پارتي برگزار شود، صداي ارکستر و همهمه‌هاي شادي و خنده تا منزل او خواهد رسيد و زن و پنج بچه‌ي قد و نيم قد او را غم‌گين‌تر خواهد کرد. لورا معتقد است مهماني بايد کنسل شود اما مادر و خواهران‌اش چون‌اين عقيده‌اي ندارند. او، هر چه تلاش مي‌کند، موفق به منصرف کردن آن‌ها از برگزاري مراسم نمي‌شود و سرخورده به اتفاقات گردن مي‌نهد. لورا صبح هم، هنگامي که کارگرها براي نصب چادرها در باغ آمده‌اند، رفتاري خارج از تشريفات الزامي طبقه‌اي که به آن تعلق دارد انجام داده و با کارگرها بسيار خودماني و گرم برخورد کرده است.

منسفيلد در کنار توصيف باغ مجلل شريدن‌ها و ريخت و پاش مفصل مهماني آن‌ها بر روي تپه درباره‌ي زاغه‌هاي دامنه‌ي تپه که کارگرها و رخت‌شوي‌ها در آن‌ها ساکن‌اند هم مي‌نويسد و خواننده را در مقابل منظره‌اي با دو دنياي متفاوت قرار مي‌دهد، دنياي بورژوازي و دنياي پرولتاريا. البته او اين تقابل را از ديدگاهي انسان‌دوستانه و بشري به نمايش مي‌گذارد و نه به شيوه‌ي ادبيات مارکسيستي تصنعي. اين است که داستان‌اش تاثيرگذار است و احساسات خواننده را به غليان وامي‌دارد و اندوه او را نسبت به اين تفاوت‌ها برمي‌انگيزد.

لورا پرسوناژ اصلي داستان است. او با کارگرها و فقرا هم‌دل است اما هم‌نشين اغنياست. براي او بسيار دش‌وار است که ازيک طرف مهماني و خوشي اعيان و اشراف دور و برش را ببينيد و از طرف ديگر مرد فقيري را که مرده و خانواده‌اش بر جنازه‌ي او مويه مي‌کنند. هيچ کاري از دست او برنمي‌آيد جز اين‌که گريه کند و در انتهاي داستان، و در ميانه‌ي گريستن، جمله‌ي پرمعني‌اش را خطاب به برادرش بگويد: «زنده‌گي جدن خيلي... جدن خيلي...» جمله‌اي که ناقص مي‌ماند و او صفت مناسبي براي‌اش نمي‌يابد اما اين ناگفته از سد گفته تاثيرگذارتر و پرمعناتر است.

نکته‌ي قوت «گاردن‌پارتي» اين است که منسفيلد به دام سانتيمانتاليسم نيفتاده و با روايتي خون‌سرد و بي‌طرفانه موفق مي‌شود خواننده را به هنگامه‌ي ماجرايي دردآلود پرتاب کند و او را به قضاوت وادارد. «گاردن‌پارتي» آيينه‌اي تمام‌عيار از نابرابري طبقاتي و مرثيه‌اي بر بي‌عدالتي آشکار جهان است.

::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي نمايش‌نامه‌ي «مرگ يزدگرد» نوشته‌ي «بهرام بيضايي.»


تعداد مشاهده: ۹۴ - ديدگاه‌ها: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=36
واپسين نوشته‌ها
- روايتي ساده از پيچيده‌گي‌هاي فيزيک
- «زارع شيکاگو،» هجويه‌اي عليه روزنامه‌‌هاي زرد!
- «سرزمين هرز،» کلاژي از جهان نابه‌سامان
- «اين ساندويچ مايونز ندارد،» ده داستان کوتاه از «سلينجر» دوست‌داشتني
- «تو هيچ گپ نزن»
- «عبدالقادري از جنگل آمده بود»
- «جانورها،» رماني جذاب از «جويس کرول اوتس»
- «پزشک ده‌کده،» چهارده داستان کوتاه از «فرانتس کافکا»
- «ژاک و ارباب‌اش،» اداي احترام «کوندرا» به «ديدرو»ي بزرگ
- يک توضيح درباره‌ي جدانويسي
- «دماغ،» چهار داستان «ريونوسوکه آکوتاگاوا» با ترجمه‌ي «احمد شاملو»
- «شويک در جنگ جهاني دوم،» روايت «برشت» از شاه‌کار «هاشک»
- «طبل ميان تهي:» هشت داستان که «تولستوي» براي جوانان نوشت
- چند نکته درباره‌ي استفاده‌ي درست از ويرگول
- پيشي گرفتن عرضه از تقاضا در بازار کتاب؟
- ياد باد آن روزگاران...
- «سلموني،» رماني در يک داستان کوتاه
- خودتان کتاب‌هاي‌تان را صحافي کنيد
- مشکل فني کتابلاگ رفع شد
- رداي قضاوت بر دوش منتقد بدون نقد!

RSS 2.0

javied1364@gmail.com

امکانات
جستجو
درباره ما
خبرنامه سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
گزارش‌ها
مطالب سايت
نوشته ها: ۳۲
نظرات: ۱۰۷
دنبالکها: ۰
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۲۶۲۳۳ صفحه
مشاهده امروز: ۴۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
پنج‌شنبه - ۵ آذر ۱۳۸۸
تعداد: ۱۴۱۱ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
دوشنبه - ۹ آذر ۱۳۸۸
تعداد: ۱۲ نفر
مراجعه به: