اگر از من بخواهيد بهترين داستانهاي کوتاهي را که در عمرم خواندهام اسم ببرم، بيشک در ليستام نام داستان «در جنگل» نوشتهي «ريونوسوکه آکوتاگاوا» هم وجود دارد. پلات اين داستان قتل و هتک حرمتيست که توسط يک راهزن انجام ميشود اما آنچه در اين داستان واجد اهميت است نه موضوع که شيوهي روايت و نحوهي ارائهي ماجرا به خواننده است. داستان راويان مختلفي دارد: هفت راوي که سه نفر از آنها کاراکترهاي اصلي درگير در ماجرا هستند، يعني راهزن، مرد مقتول و همسر مرد مقتول. هر يک از شخصيتها روايت خود را از چگونهگي ماجرا و نحوهي وقوع قتل و تجاوز بازگو ميکنند. اين روايتها، و بهطور ويژه روايت سه کاراکتر کليدي، با هم متفاوت و متناقض است. پس از پايان داستان نه تنها راز آن گشوده نشده که خواننده با چند معما مواجه است و اطلاعات نهچندان روشني در اختيار دارد که کليد هيچ يک از قفلهاي داستان نيستند. درواقع، اين داستان واجد نوعي «چندآوايهگي» (Polyphony) باختينيست که به موجب آن هيچ ديدگاهي در داستان بر ساير ديدگاهها برتري ندارد و «بازي آزادانهي گفتمانهاي گوناگون» متن را از تکصدايي نجات داده و به برداشتهاي کثرتگرايانه از آن ياري ميرساند.
نويسندهي ژاپني اين داستان براي فارسيزبانان هم شناخته شده هست و هم نيست! هست، چون از نزديک به نيم قرن پيش آثارش به فارسي ترجمه و منتشر شده، آثاري که چند کتاب مستقل و تعدادي داستان کوتاه در جنگهاي مختلف را در برميگيرد، و نيست، چون هنوز خيليها نامي از او نشنيدهاند و حتا اهالي ادبيات هم، آنچونآن که شايسته است، متوجه او نبودهاند. از نوشتههاي ريونوسوکه آکوتاگاوا که به فارسي ترجمه شدهاند من اينها را در کتابخانهام دارم: «پردهي جهنم،» ترجمهي «جلال بايرام» – «نشر نيلوفر،» (۱۳۷۴) «دماغ،» ترجمهي احمد شاملو – نشر «مرواريد،» (۲۵۳۵) داستان کوتاه «کوهستان پاييزي،» چاپ شده در مجموعهاي به هماين نام – نشر «نيلا،» (۱۳۸۱) ترجمهي «آرتوش بوداقيان» از داستان ذکرشده با نام «کوه پاييز،» چاپ شده در «داستانهاي کوتاه جهان امروز» – نشر «سرواد،» (۱۳۷۸) و دو داستان کوتاه با نامهاي «راشومون» و «در جنگل» چاپ شده در مجموعهي «ماه عسل آفتابي،» ترجمهي «سيمين دانشور» – نشر «رواق.» (۱۳۶۲)
به گمان من، آکوتاگاوا از مهمترين نويسندهگان آسيايي و يکي از بهترين داستاننويسان دنياست و جا دارد بيشتر به دوستداران ادبيات شناسانده شود. از هماين رو، شما را دعوت ميکنم که اگر تاکنون اثري از اين نويسندهي پيشروي ادبيات معاصر ژاپن نخواندهايد، بهعنوان نخستين گام، کتاب «دماغ» او را بخريد و بخوانيد. نشر «مرواريد» اين کتاب را در سال جاري بازنشر کرده است. «دماغ» چهار داستان کوتاه دارد، و به تعبيري سه داستان کوتاه و يک نمايشنامه. من به اين دليل خوشتر دارم اين نمايشنامه را هم «داستان» بنامام که بيش از آنکه به نوشتهاي براي تئاتر شباهت داشته باشد به داستاني ميماند که بر اساس ديالوگ نوشته شده است. «دماغ،» «با باد چرخيده،» «سوسانوئو، جنگآور پير،» و «گنج چهارم» نام اين داستانها هستند.
اتمسفر و روايت داستانهاي آکوتاگاوا بسيار ويژه است، ترکيبي از افسانه و اسطوره، و راوي ماجراهايي از سرزمين کهن ژاپن. با اين حال، بهطرز حيرتانگيزي مدرن مينمايند. انگار از دريچهي امروز به ماجرايي که قرنها پيش، در عصر امپراتورهاي شکوهمند سرزمين آفتاب تابان، اتفاق افتاده نگاهي انداختهاي. زباني هم که احمد شاملو براي ترجمهي اين داستانها انتخاب کرده زباني آرکائيک و، بيش و کم، آهنگين است، شبيه به نثر کلاسيک فارسي. اين است که فضاي داستانها به خوبي پرداخته شده و خواننده را در ارتباطگيري ياري ميرساند. خود «دماغ» از به يادماندنيترين داستانهاييست که تاکنون خواندهام، داستاني که، به تعبير «ايتالو کالوينو،» تصوير مرکزي قدرتمندي دارد. «زنچي» راهب ميانساليست با دماغي بسيار بزرگ: «زائدهي درازي که پنج انگشت طول داشت و سر و تهاش به يک ميزان کلفت بود و از بالاي لب فوقاني به زير چانه ميرسيد. آدم را در نظر اول به اين فکر ميانداخت که سوسيسي از ميان صورت راهب سبز شده است.» اين دماغ باعث خجالت و دردسر فراوان زنچيست. سالهاي سال حتا براي لحظهاي از نظر او دور نشده و راههاي مختلفي را براي کوچککردن آن آزموده است. سرانجام، بخت او ميگويد و يکي از دستورالعملها، که حکيمي چيني آنرا تجويز کرده، کارگر ميافتد. دماغ زنچي کوچک ميشود و او زندهگي تازهاي را ميآغازد. پس از چندي ميبيند که دماغ متناسب جديد او بيش از دماغ زمخت و مضحک پيشين مورد توجه و تمسخر مردم است. کار تا آنجا پيش ميرود که زنچي حسابي از دست اين دماغ جديد کلافه ميشود و ديگر تحمل آنرا ندارد. شبي بيخوابي به سراغاش ميآيد و فردا روز ميبيند که دماغاش به شکل سابق بازگشته است، اتفاقي که شادي و رضايت فراوان زنجي را به دنبال دارد. شايد بتوان دو درونمايهي پررنگ در اين داستان ديد. نخست، تکيه بر حفظ هويت، و دوم، آنچه خود آکوتاگاوا در انتهاي داستان به روشني بيان ميکند: «به هنگام شوربختي ديگران همه با ما همدردي ميکنند. چوناين نيست؟ اما چندان که از ميدان نبرد با زندهگي پيروزمند درآمديم و توانستيم بينوايي را به زانو درآوريم و به نوايي برسيم همآن کسان که همدردان روزگار تيرهبختي ما بودهاند در خود احساس تاسفي ميکنند و چه بسيار که راهي ميجويند تا بار ديگر ما را به بينوايي پيشين بازگردانند.» اين داستان، افزون بر مضامين و درونمايههايي که ميپروراند، روايتي بسيار جذاب و دلنشين دارد و از به ياد ماندنيترين داستانهاي کوتاه دنياست.
«با باد چرخيده» داستانيست شبيه به داستانهاي اساطيري «خورخه لوييس بورخس،» داستاني که به ايمان و کفر ميپردازد و تلاش شيطان براي تسخير روح انسان را حکايت ميکند. «سوسانوئو، جنگآور پير» داستانيست شبيه به حکايتهاي «هزار و يک شب.» نقل زندهگي سوسانوئو، شاهزادهي آسمانها، که به زمين فرود ميآيد و حکومتي شکل ميدهد. در اوج غرور و موفقيت به عزلتنشيني روي ميآورد و با دخترش در گوشهاي از اقيانوس سکنا ميگزيند. مرد جواني از راه دريا به جزيرهي خلوت آنها راه مييابد و دل از دختر او ميربايد و خود او را نيز در فنون مختلف جنگآوري شکست ميدهد. دوراني تمام شده و روزگاري تازه آغاز گشته است. سوسانوئو چارهاي جز گردن نهادن به اين واقعيت ندارد. «گنج چهارم» هم داستان پيروزي عشق بر سه گنج بزرگ است: «صندلهاي هزار فرسنگ،» «جبهي غيبي،» و «شمشير پولادشکن.» چهار داستان که به افسانههاي قديمي مانندهاند و تا مدتها در جايي از حافظهي خواننده باقي ميمانند.
چاپي که من از «دماغ» دارم، چاپ دوم – ۲۵۳۵، تنها ۸۵ برگ دارد. با وجود اين، اين کتاب از آن آثاري نيست که خواننده آن را دست بگيرد و يک نفس تا انتها بخواند. هر داستان، هر پاراگراف، و هر جمله را بايد مزهمزه کرد تا هم به درک عميقتري از آن رسيد و هم لذت مطالعهي آنرا تکهتکه به کام کشيد. اثريست که، احتمالن، به مذاق خوانندهگان سادهپسند ادبيات داستاني خوش نميآيد اما حرفهايترها آن را دوست خواهند داشت. «دماغ» يکي از بهترين کتابهاييست که در ماههاي اخير خواندهام.