«کاترين منسفيلد» (۱۸۸۸ – ۱۹۲۳) از تاثيرگذارترين و شناختهشدهترين چهرههاي تاريخ داستان کوتاه است. اين بانوي نويسنده در زلاندنو زاده شد اما بيشتر عمر خود را در انگلستان و آلمان و ايتاليا گذراند، و در فرانسه، از بيماري سل، مرد. مرگ او در سي و پنج سالهگي، و در اوج مهارت و پختهگي ادبياش، روي داد. هر چند داستانهاي کوتاهي که نوشته بود در زمانهي خود تاحدودي نامتعارف و آوانگارد به حساب ميآمد و طرفداران کمشماري داشت اما آيندهگان بر اهميت او در تاريخ ادبيات انگليسيزبان صحه گذاردند و خاموشي نابههنگام او را ضايعهاي دانستند که ادبيات را از آثار بزرگ احتمالي نويسندهاي چيرهدست محروم ساخت.
حاصل عمر ادبي منسفيلد چندان پربار نيست. اهميت او هم نه در کميت آثارش که در کيفيت آنهاست. چهل و اندي داستان کوتاه، يک دفتر شعر، و تعدادي نقد و نوشتهي پراکنده مردهريگ اين نويسنده را تشکيل ميدهد.
شمار قابل توجهي از داستانهاي کاترين منسفيلد به فارسي منتشر شده، اما او در ايران، آنچونآن که بايد، شناخته شده و محبوب نيست. داستان کوتاه «باد ميوزد،» ( در کتابي با هماين نام، ترجمهي فرشته مولوي، نشر مرکز) داستان کوتاه «ازدواج به سبک روز،» ( در کتاب «يک درخت، يک صخره، يک ابر،» ترجمهي حسن افشار، نشر مرکز) و سه کتاب «خانهي عروسک،» (ترجمهي ثريا نوراحمد، نشر جوف) «آقاي کبوتر و بانو،» (ترجمهي شيرين تعاوني، نشر چشمه) و «مرواريد» (ترجمهي غلام مرادي، نشر سبزان) از جملهي آثار ترجمه شده از منسفيلد است. به اين ليست بايد کتاب «گاردنپارتي» را هم افزود که برگردان يکي از بهترين و مشهورترين نوشتههاي منسفيلد است. اين کتاب، در سال ۱۳۷۱، با ترجمهي شيرين تعاوني، توسط انتشارات «خانهي آٰفتاب» به بازار آمد. «گاردنپارتي» يکي از نشريات سري «دريچهاي بر بهترين داستانهاي مدرن» بود که خانهي آفتاب چند شمارهاي از آنها را چاپ کرد. متاسفانه، چاپ اين سري ابتر ماند واين کتاب تجديد چاپ نشد و به مرور به انبوه کتابهاي کمياب پيوست. محض اطلاع، اين نوشتهي منسفيلد از جملهي يکي از هزار و يک کتابيست که پيشنهاد شده قبل از مردن بخوانيم.
ماجراي «گاردنپارتي» در يک صبح تا شب اتفاق ميافتد، در منزل مجلل و بزرگ «شريدن»ها. سپيدهدمان روزيست که قرار است در عصرگاه آن يک گاردنپارتي در خانه برگزار شود. همه در تب و تاب و جنب و جوشاند. کارگرها و آشپزها به آمادهسازي مقدمات کار مشغولاند و خانم شريدن و سه دختر نوجواناش ـ مگ، جوزي، و لورا ـ بر فعاليت آنها نظارت دارند. در نزديکي محل سکونت شرايدنها فاجعهاي رخ داده است که آنها از وقوع آن بيخبرند. «اسکات» گاريچي، ساکن آلونکهاي پايين تپه ـ تپهاي که خانهي شرايدنها بر فراز آن قرار دارد - مرده است. اسب او «از يک واگن باري رم کرده و او را با مغز زمين زده و کشته.» اين خبر را کارگر شيرينيفروشي، که اکلرهاي خامهاي سفارشي را آورده، با هيجان به اطلاع پيشخدمتها و دخترها ميرساند. اين رويداد، با آنکه در اواسط داستان آشکار ميشود، نقطهي آغاز کشمکش پلات و پرورانندهي درونمايهي آن است. لورا بسيار متاثر ميشود. به هر حال، اسکات همسايهي آنهاست و اگر گاردنپارتي برگزار شود، صداي ارکستر و همهمههاي شادي و خنده تا منزل او خواهد رسيد و زن و پنج بچهي قد و نيم قد او را غمگينتر خواهد کرد. لورا معتقد است مهماني بايد کنسل شود اما مادر و خواهراناش چوناين عقيدهاي ندارند. او، هر چه تلاش ميکند، موفق به منصرف کردن آنها از برگزاري مراسم نميشود و سرخورده به اتفاقات گردن مينهد. لورا صبح هم، هنگامي که کارگرها براي نصب چادرها در باغ آمدهاند، رفتاري خارج از تشريفات الزامي طبقهاي که به آن تعلق دارد انجام داده و با کارگرها بسيار خودماني و گرم برخورد کرده است.
منسفيلد در کنار توصيف باغ مجلل شريدنها و ريخت و پاش مفصل مهماني آنها بر روي تپه دربارهي زاغههاي دامنهي تپه که کارگرها و رختشويها در آنها ساکناند هم مينويسد و خواننده را در مقابل منظرهاي با دو دنياي متفاوت قرار ميدهد، دنياي بورژوازي و دنياي پرولتاريا. البته او اين تقابل را از ديدگاهي انساندوستانه و بشري به نمايش ميگذارد و نه به شيوهي ادبيات مارکسيستي تصنعي. اين است که داستاناش تاثيرگذار است و احساسات خواننده را به غليان واميدارد و اندوه او را نسبت به اين تفاوتها برميانگيزد. لورا پرسوناژ اصلي داستان است. او با کارگرها و فقرا همدل است اما همنشين اغنياست. براي او بسيار دشوار است که ازيک طرف مهماني و خوشي اعيان و اشراف دور و برش را ببينيد و از طرف ديگر مرد فقيري را که مرده و خانوادهاش بر جنازهي او مويه ميکنند. هيچ کاري از دست او برنميآيد جز اينکه گريه کند و در انتهاي داستان، و در ميانهي گريستن، جملهي پرمعنياش را خطاب به برادرش بگويد: «زندهگي جدن خيلي... جدن خيلي...» جملهاي که ناقص ميماند و او صفت مناسبي براياش نمييابد اما اين ناگفته از سد گفته تاثيرگذارتر و پرمعناتر است.
نکتهي قوت «گاردنپارتي» اين است که منسفيلد به دام سانتيمانتاليسم نيفتاده و با روايتي خونسرد و بيطرفانه موفق ميشود خواننده را به هنگامهي ماجرايي دردآلود پرتاب کند و او را به قضاوت وادارد. «گاردنپارتي» آيينهاي تمامعيار از نابرابري طبقاتي و مرثيهاي بر بيعدالتي آشکار جهان است. ::: يادداشت بعدي کتابلاگ: معرفي نمايشنامهي «مرگ يزدگرد» نوشتهي «بهرام بيضايي.»