نوشته‌ها
لیست نوشته ها
جستجو

پنج‌شنبه - ۱۳ خرداد ۱۳۸۹

حسین جاوید

محسن حکیم‌معانی متولد سال ۱۳۵۴ در شهر یزد است و لیسانس زبان و ادبیات فارسی دارد. او سال‌هاست که در مطبوعات نقد می‌نویسد و برای رادیو برنامه می‌سازد. در آخرین ماه‌های سال گذشته، نشر ققنوس اولین مجموعه‌داستان این نویسنده‌ی جوان را، با نام «ارواح مرطوب جنگلی،» به بازار فرستاد. این داستان‌ها از لحاظ سبک نوشتن، فرم، درون‌مایه‌ و پلا‌ت‌، و حتا ضعف و قدرت، با هم اختلاف زیادی دارند و به‌خوبی می‌شود فهمید که حاصل دوره‌های مختلفی هستند. حکیم‌معانی می‌گوید به این خاطر بالاخره تصمیم به چاپ این داستان‌ها گرفته که بتواند با خیال آسوده‌تری روی طرح‌هایی که در دست نوشتن دارد تمرکز کند. به مناسبت انتشار مجموعه‌داستان «ارواح مرطوب جنگلی» با این نویسنده گفت‌وگویی انجام داده‌ام که در ادامه خواهید خواند.

حکیم‌معانی

- آقای حکیم‌معانی، «ارواح مرطوب جنگلی» اولین مجموعه‌داستان شماست. اکنون، سی و چهار سال دارید. اجازه بدهید با این سئوال شروع کنم که داستان‌های این کتاب محصول چند سال کار است و چرا این‌قدر دیر منتشر شده‌اند؟

داستان‌ها محصول تمام سال‌هایی‌ست که من نوشته‌ام. دیدم زیادی دارد دیر می‌شود و بالاخره دیگر باید یک کاری کرد. در تمام این سال‌ها، من نوشتم و منتشر نکردم. از نوشته‌شدن بعضی از داستان‌های کتاب زمان زیادی گذشته. خیلی‌های‌شان با نگاه و دید امروز من به ادبیات و نوشتن فاصله دارند. اگر قرار بود فلان داستان را امروز بنویسم، قاعدتن یک چیز دیگر از آب درمی‌آمد. با این حال، هر کاری کردم نتوانستم خودم را راضی کنم این‌ها را حذف کنم یا یک بازنویسی کلی انجام بدهم و اسکلت‌بندی‌‌شان را عوض کنم. ترجیح دادم داستان‌ها با همان نوع نگاهی که ۱۵ سال پیش نوشته‌ شده‌اند و با حداقل ویرایش در این مجموعه بیایند. لااقل شاید نمایان‌گر یک دوره‌ از کار من را باشند. مجموعه‌ی بعدی من هم احتمالن شامل تعداد دیگری از داستان‌هایی خواهد بود که در سال‌های گذشته نوشته‌ام. بعد، به کل، دیگر از این داستان‌ها فارغ ‌می‌شوم. این دو تا مجموعه پرونده‌ی این دوره از کار من را باید ببندد و دیگر بنشینم و کارهای جدیدترم را بنویسم.

- داستان‌هایی که می‌گویید پانزده سال پیش نوشته‌اید چرا تا امروز منتشر نشده‌ باقی مانده بودند؟

بعضی ازآن‌ها در مطبوعات منتشر شد اما نتوانستم آن‌ها را به شکل مجموعه به چاپ برسانم، چون درگیر خیلی کارهای دیگر بودم و چاپ کردن کتاب برای‌ام دغدغه نبود. نه این‌که مهم نباشد کتاب‌ام در معرض دید دیگران قرار بگیرد، اما کم‌تر در این فکر بودم که لازم است حتمن کتابی چاپ کنم. نمی‌دانم. شاید هم اشتباه کردم که این همه دیر آن‌ها را منتشر کردم. یکی از دلایلی که من این داستان‌ها را به چاپ سپردم این بود که نمی‌گذاشتند من بنشینم و کارهای جدید بنویسم و رمان‌های نیمه‌کاره‌ام را تمام کنم. به خودم می‌گفتم وقتی این‌ها هنوز چاپ نشده چرا کار جدید می‌نویسی؟

- می‌گویند اگر کتاب اول نویسنده‌ای خوب باشد، راه آینده‌ی خود را هموار می‌کند، اما اگر کار اول نویسنده‌ای ضعیف بود، در کتاب‌های بعدی‌اش خیلی سخت می‌تواند ذهنیت خواننده‌ها را تغییر دهد. شما گفتید داستان‌های کتاب را ـ که غالبن مربوط به دوره‌ای هستند که شما خام‌دست‌تر بوده‌اید ـ با حداقل ویرایش به چاپ سپرده‌اید. نمی‌ترسیدید، با این وضع، کتاب اول‌تان در مخاطبان ذهنیت منفی نسبت به شما ایجاد کند؟

نه. این مال ما نیست. این حرفی که می‌زنی برای جایی است مخاطب اهمیت داشته باشد، جایی که نگران باشی کتاب دوم‌ات نسبت به کتاب اول‌ات فروش می‌کند یا نمی‌کند. مال تیراژهای میلیونی است. ۱۶۵۰ نسخه ـ که تیراژ کتاب من است ـ واقعن این حرف‌ها را ندارد. اصلن نمی‌شود نگران بود برای ۱۶۵۰ تا.

- و البته همین تیراژ مختصر کتاب‌ها هم به زحمت فروش می‌رود و غالب مجموعه‌داستان‌ها حتا به چاپ دوم هم نمی‌رسند. این نه تنها در مورد نویسنده‌های جوانی چون شما صادق است، که نویسنده‌های معروف‌تر ما هم وضعیت به‌تری ندارند. با این وصف اصلن نباید داستان چاپ کرد!

این‌که می‌گویی حرف درستی است. واقعن چرا باید در این مملکت شعر چاپ بشود؟ شعری که هیچ‌کس نمی‌خواند؟ برای چه؟ فقط حس خودخواهی شاعر یا نویسنده ارضا می‌شود. اگر همه‌ی نسخه‌های کتاب من فروش برود، می‌توانم بگویم ۱۶۵۰ نفر مجموعه‌ام را خوانده‌اند، و این واقعن گم است در هفتاد میلیون. چه توقعی داریم از تاثیر ۱۶۵۰ جلد کتاب در جامعه؟ یا باید کتاب‌ات پرفروش باشد و مثلن، فرهاد جعفری باشی ـ که نمی‌گویم بد است. خیلی هم خوب است. خوش‌حال‌ام از این‌که فرهاد جعفری کتاب‌اش فروش رفت. لااقل، آن موقع خوش‌حال بودم - یا این‌که مثل خیلی کسان دیگر همین‌طوری بپلکی!

- یعنی شما کلن از ادبیات قطع امید کرده‌اید؟!

قطع امید نکرده‌ام اما معتقدم در کشور ما نگاه به ادبیات آن‌قدر غیرجدی است  که ما باید بادمان را خالی کنیم و این‌جا بنشینیم. برای من خیلی عجیب است که می‌بینم فلانی به بهانه‌ی این‌که شاعر یا نویسنده است خودش را گرفته و فکر می‌کند که یک سر و گردن از اجتماع‌اش بالاتر است. اجتماع کیست مگر؟ همان اجتماعی است که اصلن محل هم به تو نمی‌گذارد. کتاب تو را نگاه هم نمی‌کند. چرا تو فکر می‌کنی یک سر و گردن از اجتماع بالاتری؟ به صرف شاعر بودن‌ات؟ اجتماع برای‌اش مهم نیست. چرا وقتی برای خودت مهم است، فکر می‌کنی برای اجتماع هم باید مهم باشد؟ مساله این است. سئوال این است. و آیا واقعن اجتماع ما برای این‌که شعر نمی‌خواند، داستان نمی‌خواند، ادبیات نمی‌خواند، خیلی اجتماع بی‌خودی است؟ نه اجتماع ارزش‌های خودش را دارد.

- این مساله منحصر به اجتماع ما نیست. در همه‌ی دنیا همین است و اوضاع روز به روز هم بدتر می‌شود. شاید «هری پاتر»ی پیدا بشود و چند میلیون فروش برود، یا یک «کد داوینچی‌،» اما به‌طور کلی تیراژ و تاثیرگذاری کتاب رو به کاهش است و فیلم‌های سینمایی، اینترنت، و بازی‌های کامپیوتری دارند جای کتاب را می‌گیرند. درواقع، شاید هم داریم به مرگ ادبیات نزدیک می‌شویم. 

من نمی‌خواهم بگویم مرگ ادبیات. تیراژ کم کتاب نشانه‌ی مرگ ادبیات و مرگ کتاب نیست. اگرچه تیراژ کتاب پایین است و من می‌گویم برای مردم ما اهمیتی ندارد که چه چاپ می‌شود یا نمی‌شود، اما این به معنی نیست که ادبیات در ایران یا دنیا مرده یا در حال احتضار است. با این حال، باید قبول کنیم وضعیت کتاب و ادبیات در کشور ما خیلی خراب است. این را بپذیریم و فکر نکنیم به خاطر نویسنده بودن یا شاعر بودن یا چاپ یک کتاب شاخ غول را شکسته‌ایم.

- اجازه بدهید با یک سئوال حاشیه‌ای از حاشیه‌ها خارج شویم و به خود کتاب بپردازیم! در منابع کتاب‌خانه‌ی ملی تعداد صفحات «ارواح مرطوب جنگلی» ۱۰۸ برگ ذکر شده اما کتاب در شکل کنونی ۹۸ صفحه است. آیا داستانی از کتاب حذف شده است، و اگر جواب مثبت است، چرا؟

یک داستان از کتاب حذف شد. ارشاد حذف کرد. داستانی بود با نام «حتا با یک انگشت شست.» دلیل حذف شدن‌اش را نمی‌دانم. چون هیچ‌وقت دلیل اعلام نمی‌شود.

- مایل‌ام صحبت‌مان را با بحث درباره‌ی زبان ادامه بدهیم. من هنگام خواندن مجموعه بین زبان داستان‌ها تفاوت چندانی ندیدم. زبان شما یک زبان ساده است و از یک ریتم ثابت پیروی می‌کند. 

 به نظرتان زبان‌ داستان «ارواح مرطوب جنگلی» با زبان داستان «همیشه سرباز» یکی است؟

- یکی نیست. اما ویژگی خاصی هم ندارد. اصولن دیدگاه شما نسبت به مساله‌ی زبان در داستان چیست؟

زبان خیلی اهمیت دارد. از این نظر که یکی از عناصر داستان است و در کنار عناصر دیگر داستان آن فضا و حس کلی را به خواننده منتقل می‌کند. اگر بنا باشد زبان یک اثر یا داستان را همه‌چیز آن داستان بدانیم، عملن بقیه چیزها را به نفع زبان فدا می‌کنیم. من فکر نمی‌کنم که زبان همه‌چیز است و باید باقی عناصر را قربانی آن کرد. دیگر این‌که خیلی چیزها موقع نوشتن از زیر قلم‌ نویسنده در می‌رود. مخاطب یا منتقد او هست که متوجه می‌شود نویسنده چه کرده و چه نکرده، یا به‌تر بوده چه کاری می‌کرده و نکرده. این کار دیگران است که نویسنده را متوجه بعضی چیزها بکنند. من قبول دارم که در این مجموعه لغزش‌های زبانی وجود دارد. این‌ را دیگران هم به من گفته‌اند.

- البته مشکلات ویراستاری هم در مجموعه دیده می‌شود.

من منظورم همین مشکلات ویراستاری بود.

- مشکلات ویرایشی مربوط به نثر است. اجازه دهید زبان و نثر را تفکیک کنیم. می‌شود درباره‌ی نثر شما هم بحث کرد اما من در بحث‌ام زبان را مدنظر داشتم.

من فکر می‌کنم هر داستانی، همان‌جور که زاویه‌دید و شخصیت‌های خاص خودش را دارد، زبان ویژه‌ی خودش را هم دارد، و این زبان را به دست می‌آورد یا نویسنده برای‌اش پیدا می‌کند. از این نظر است که من می‌گویم زبان در کنار سایر عناصر اهمیت دارد. برای من خیلی مهم است که زبان داستان «همیشه سرباز» زبان یک جوان شاید لاقید یک مقدار عصبی درب و داغان باشد، زبان شخصیت اصلی یا راوی «ارواح مرطوب جنگلی» یک زبان پریشان تکرارکننده‌ی آزار‌دهنده‌ی روانی، و زبان داستان «دیگر نمی‌خواهم روزنامه بخوانم» یک زبان گزارشی‌ باشد. این‌ها برای‌ام اهیمت دارد.

- مساله‌ی دیگری که من در داستان‌های شما دیدم این بود که گاهی سخت می‌توان به درون‌مایه یا آن چیزی که داستان می‌خواهد مخاطب را به آن رهنمون کند راه پیدا کرد. داستان‌های «قلعه» و «ابرهای صورتی بر زمین سیاه» را مثال می‌زنم. من احساس کردم نشانه‌هایی که نویسنده در داستان‌ها گذاشته راه‌گشا نیست یا شاید ناکافی است. مثلن، آن شغال مرده در داستان «قلعه» چه نقشی داشت؟

در هر داستانی ممکن است که مخاطب، به دلایل متفاوت، نتواند با بعضی المان‌ها ارتباط برقرار کند. تعبیر من برای این‌جور موارد این است که نویسنده نورافکن‌های داستان را جای بدی کار گذاشته یا این نورافکن‌ها ناکافی‌اند. اگر نشانه‌هایی که نویسنده به کار می‌گیرد با مجموعه‌ی فرهنگی که آن نشانه‌ها در آن واجد معنی است هماهنگ نباشد، باز همین مشکل پیش می‌آید. بعضی وقت‌ها هم هست که ما توقع داریم بعضی چیزها زبان نشانه باشند و به‌عنوان نشانه عمل کنند، در حالی که آن‌ها نشانه نیستند. این یک چالش دیگر است. گاهی ما به‌خاطر همین دچار بدخوانی می‌شویم. برای خود من بارها این اتفاق افتاده و وقتی که داستان را فارغ از این سئوال که فلان چیز نشانه‌ی چیست دوباره خواندم، دیدم که راحت‌تر با آن ارتباط برقرار می‌کنم.

ـ ببینید، مثلن، در داستان «قلعه» بعد از دیدن آن شغال است که همه‌ی اتفاقات رخ می‌دهد و سردی رابطه‌‌ی زن و مرد مشخص می‌شود و آن دعوا بین‌شان شکل می‌گیرد. نمی‌توان نقش و نشانه‌ای برای آن شغال قائل نشد و، آن‌طور که شما می‌گویید، داستان را بدون تلاش برای رمزگشایی از نشانه خواند.

منظور من این نبود. حرف من یک حرف کلی راجع به تمام داستان‌ها بود، وگرنه در داستان «قلعه» آن شغال خیلی مهم است. من نمی‌دانم چه‌قدر حق دارم درباره‌ی داستان خودم توضیح بدهم، اما شغال در داستان نقش یک کاتالیزور را ایفا می‌کند، کاتالیزوری برای برای نشان دادن روحیه‌ی آدم‌های داستان و به منصه‌ی ظهور رساندن آن چه که پس و پشت ذهن آن‌هاست. زن و شوهر آماده‌اند که با یک جرقه آتش بگیرند. از همان صحنه‌ی اول بی‌ربطی این دو آدم به هم معلوم است، یا حداقل مشکلی که این دو با هم دارند. من قبل از این‌که کارهای «هارولد پینتر» را بخوانم این داستان را نوشته بودم اما وقتی که نوشته‌های پینتر را خواندم، نحوه‌ی برخوردی که او با دیالوگ دارد برای‌ام خیلی جالب و عجیب بود. پینتر معتقد است که ما دو نوع سکوت داریم، یکی آن سکوتی که در آن من و شما حرفی نمی‌زنیم و دیالوگی برقرار نمی‌شود، و دیگر نوعی سکوت که کاملن برعکس است، یعنی در آن دیالوگ برقرار می‌شود، اتفاقن پرگویی هم هست، اما چون یکی از دو طرف دیالوگ نمی‌خواهد حرف اصلی را بزند، حرف‌های بی‌ربط می‌زند. دو طرف دیالوگ با هم حرف می‌زنند اما بین آن‌ها ارتباطی برقرار نمی‌شود. در داستان «قلعه» ما شاهد این نوع از ارتباط هستیم. زن و مرد با هم‌اند و حرف می‌زنند، اما فقط یک جرقه کافی است تا ارتباط آن‌ها از هم بپاشد و از بین برود.

- توضیحات اضافی خود شما منجر به رفع ابهامات داستان می‌شود و آن چیزی را که می‌خواستید نشان دهید روشن می‌کند، اما آن‌چه که متن در زمینه‌ی دال و مدلول‌ها در اختیار خواننده قرار می‌دهد، فی‌نفسه، این توانایی را ندارد.

اگر این‌طور باشد که شما می‌گویید، جای کار بیش‌تری دارد. اجرای ضعیف داستان‌هاست که باعث می‌شود این اتفاق بیفتد.

- اکثر کاراکترهای شما کاراکترهای مساله‌دارند و با آدم‌های شاد و عادی که دور و برمان می‌بینیم تفاوت دارند. شما هم معتقدید که داستان کوتاه داستان آدم‌های مساله‌دار است؟

نه فقط داستان کوتاه که این ذات ادبیات است. بگذارید این موضوع را توسع بدهم: اصلن هنر همین است. هنر ابزار دست آدم‌های مساله‌دار است برای بیان حرف‌های مساله‌دار راجع به آدم‌های مساله‌دار و برای آدم‌های مساله‌دار. تمام این مجموعه مساله است!

- شما سابقه‌ای طولانی در نقدنویسی دارید. آموخته‌های تئوریک و دیدگاه منتقدانه نسبت به داستان باعث نشده در داستان‌نویسی با دشواری مواجه شوید؟

این دو ساحت‌های مختلفی دارند، ما در ساحت نقد یک منتقدیم و در ساحت نوشتن یک نویسنده.
من این مشکل را نداشته‌ام، وقتی نقد می‌کرده‌ام منتقد بوده‌ام و وقتی داستان می‌نوشته‌ام داستان‌نویس. شاید هم به این دلیل با چنین مشکلی رو به رو نشده‌ام که خودم را هیچ‌وقت یک منتقد حرفه‌ای ندانسته‌ام، اگر چه همیشه نقد می‌خوانده‌ام و مسائل نظری ادبیات را دنبال کرده‌ام و دنبال می‌کنم. برای من بیش‌تر کار داستان اهمیت داشته تا نقد.

- و سئوال آخر. در این مدت نه چندان طولانی که «ارواح مرطوب جنگلی» به بازار آمده، استقبال از کار چه‌طور بوده؟ از بازخوردها راضی هستید؟

به‌رغم این‌‌که سه ماه از انتشار کتاب می‌گذرد، هنوز بازخورد زیادی نداشته‌ام. به‌خاطر این‌که کتاب بدموقع منتشر شد. کتاب اواخر بهمن چاپ شد، زمانی که مردم درگیر پایان سال و عید و خرید و ... بودند و  همه‌چیز واجب‌تر از کتاب بود. بعد هم که پانزده روز تعطیلی داشتیم. الان، تازه کار دارد دیده می‌شود. کسانی که کتاب را خوانده بودند و من خودم با آن‌ها صحبت کردم معمولن کلیت کار را پسندیده بودند. نظرات منفی هم داده شد، اما در مجموع بازخوردها مثبت بود.

این گفت‌وگو در دو قسمت (بخش اول، بخش پایانی) در وب‌سایت هزار کتاب منتشر شده است.


امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 5 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=66
دیدگاه‌
<< صفحه بعدی ۰۱ صفحه قبلی >>
این نظر به صورت خصوصی نوشته شده است و فقط توسط مدیر سایت قابل مشاهده می باشد.

مهدی
شنبه - ۲ مرداد ۱۳۸۹
کتاب بدی بود.تو را به خدا الکی تعریف نکنید
امکانات: Email Website

سهراب
یک‌شنبه - ۲۷ تیر ۱۳۸۹
واقهن کار ضعیف و بی ارزشی بود کتاب این حکیم.حیف شما نیست که وقت می گذارید یا این نویسنده ها مصاحبه می کنید؟؟؟؟؟
امکانات: Email Website

کاظم هادیانی
شنبه - ۲۲ خرداد ۱۳۸۹
سلام
معلوم است که این نویسنده از خودش خیلی خاطر جمع است  و اعتماد به نفسش بیشتر از مارکز است که حرف های نداشته  اش را با تیکه پرانی به این و آن شروع می کند .
یک نویسنده نه خیلی بزرگ جمله خیلی بزرگی را گفته است :
در سرزمینی که هیچ نمادی برای ملیت ندارد بهتر آن است که هر کس ژرچم خود را بر دوش داشته باشد . این به  این مفهوم نیست که باید پرچم دیگران را به زیر کشید .
یک بدبختی نوسنده های ایرانی بخل داشتن به همدیگر است . لااقل پنهان کن عمو بخلت را
امکانات: Email Website

برزگر
جمعه - ۲۱ خرداد ۱۳۸۹
سلام
شما در این گفتگو اشاره ای بسیار کوتاه به تفاوت نثر و زبان داشتید.
ممکن است در این باره بیشتر توضیح دهید؟ و یا اگر کتاب مرجع به خصوصی سراغ دارید ممکن است معرفی اش کنید؟
ممنون
امکانات: Email Website

ثبت نظر
برای ثبت نظر جدید در ارتباط با نوشته فرم زیر را کامل کنید.
وارد کردن مواردی که با علامت v مشخص شده‌اند الزامی است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونیک:
سایت اینترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصی
در صورت انتخاب این گزینه، نظر بصورت خصوصی ثبت خواهد شد و فقط توسط مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.
تاییدیه: v
برای تایید اطلاعات فرم متن داخل تصویر را مجددا وارد نمایید.

 
نوشته‌های مرتبط

RSS 2.0

javied1364@gmail.com

امکانات
خبرنامه سایت
گزارش‌ها
مطالب سایت
نوشته ها: ۲۸۰
نظرات: ۹۸۳
دنبالکها: ۰
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۲۶۳۰۲۸۹ صفحه
مشاهده امروز: ۷۷ صفحه
بیشترین مشاهده:
جمعه - ۴ فروردین ۱۳۹۶
تعداد: ۲۶۶۷۴ صفحه
بازدید همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بیشترین بازدید همزمان:
چهارشنبه - ۱۷ شهریور ۱۳۹۵
تعداد: ۳۶۱ نفر
مراجعه به: