نوشته‌ها
لیست نوشته ها
جستجو

جمعه - ۳۰ مهر ۱۳۸۹

متن کامل گفت‌وگو با «حسین سناپور» درباره‌ی «شمایل تاریک کاخ‌ها»

حسین جاوید – چاپ شده در شماره‌ی سوم از دور جدید مجله‌ی «نافه»

شمایل تاریک کاخ‌ها«حسین سناپور» برای مخاطبان ادبیات داستانی ایران نامی آشناست. با توجه به تجدید چاپ مداوم رمان معروف «نیمه‌ی غایب» و تیراژ بسیار زیاد آن پر بی‌راه نیست، اگر ادعا کنیم درصد بالایی از داستان‌خوان‌های ایرانی، که تعدادشان چندان هم زیاد نیست، این رمان را خوانده‌اند و سناپور را می‌شناسند. از سناپور، علاوه بر «نیمه‌ی غایب،» رمان «ویران می‌آیی» و دو مجموعه‌داستان «با گارد باز» و «سمت تاریک کلمات» منتشر شده است. «شمایل تاریک کاخ‌ها» جدیدترین نوشته‌ی داستانی سناپور است که به بازار کتاب عرضه شده است. این کتاب دو داستان بلند را شامل می‌شود: «آتش‌بندان» و «شمایل تاریک کاخ‌ها،» داستان‌هایی که با توجه به حجم زیادشان هر یک را می‌توان یک رمان کوتاه نامید. سناپور در این اثر، برخلاف نوشته‌های بلند قبلی‌اش ـ «نیمه‌ی غایب» و «ویران می‌آیی» که اتفاقات دهه‌ی هفتاد را روایت می‌کنند، ـ دیگر به وقایع سیاسی و اجتماعی معاصر نپرداخته و با پرشی چندین و چند ساله به گذشته‌های دورتر رفته‌ است، یعنی به روزگاران بسیار دور یزد و اصفهان در روزگار قاجاریه و صفویه. استقبال از «شمایل تاریک کاخ‌ها» هم، مثل کتاب‌های پیشین نویسنده‌اش، خوب بوده و اثر در زمان کوتاهی به چاپ دوم رسیده است. با توجه به نقش مهم تاریخ در این کتاب و هم‌نشینی همیشه‌گی داستان و واقعیت در نوشته‌های سناپور ترجیح دادم گفت‌وگو با او با محوریت هم‌این موضوع انجام شود.

- آقای سناپور، «شمایل تاریک کاخ‌ها،» هم‌چون دو اثر بلند قبلی شما، «نیمه‌ی غایب» و «ویران می‌آیی،» متاثر از تاریخ است و به محاکات زنده‌گی ایرانی می‌پردازد، و البته پررنگ‌تر از این دو. علت این‌که علاقه‌مندید تاریخ را به‌صورت داستانی روایت کنید چیست؟

«نیمه‌ی غایب» و «ویران می‌آیی» مربوط به یکی دو دهه‌ی اخیرند و شاید آن قدر از زنده‌‌گی امروزمان فاصله نگرفته باشند که بشود ماجراهاشان را تاریخی دانست. گرچه سرعت وقایع در کشورمان آن قدر زیاد است که هم‌این حالا هم ممکن است دهه‌ی شصت و چه بسا هفتاد هم جزو تاریخ شده باشند. به خصوص که به گمانم وقایع سال گذشته ما را وارد دوره و شاید تاریخی دیگر کرد؛ که البته جای بحث‌اش این جا نیست و دیگران هم به‌تر می‌توانند آن را واکاوی کنند. اما این که من به وقایع اجتماعی پیرامون‌ام علاقه‌مندم و به آن‌ها واکنش نشان می‌دهم، درست است. شاید این خصیصه‌‌ای‌ست که کم‌تر در رمان‌های منتشر شده، به خصوص از طرف جوان‌ترها، می‌بینید و بنابراین، روی‌کرد من پررنگ‌تر به چشم می‌آید. واقعیت این است که بسیاری از رمان‌هایی که منتشر می‌شوند ربط مستقیمی با وقایع اجتماعی ندارند. تاریخ که جای خود دارد. دلیل علاقه‌ام را خودم هم کاملن به‌اش آگاه نیستم. یکی‌اش احتمالن گذراندن دوره‌ی جوانی در بحبوحه‌ی انقلاب و بعد جنگ و درگیری‌های سیاسی خشونت‌بار است و این که زنده‌‌گی شخصی هر کدام از ما چه قدر زیر تاثیر این وقایع بوده، حتا لباس پوشیدن‌مان، حتا کافه رفتن و درس خواندن‌مان در دانش‌گاه. خب، من این‌ها را با شدتی که داشته‌اند دیده‌ام و نمی‌خواهم ازشان فرار کنم یا فراموش‌شان کنم. دیگران یا ندیده‌اند یا شاید ترجیح می‌دهند فراموش‌اش کنند.

-  موضوع دیگری که در «شمایل تاریک کاخ‌ها» نمود دارد این است که برخلاف آثار قبلی‌تان ـ مثلن، «ویران می‌آیی» که اتفاقات نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد را روایت می‌کرد ـ این‌جا به وقایع سیاسی و اجتماعی معاصر نپرداخته‌اید و با پرشی چندین و چند ساله به گذشته‌های دورتر رفته‌اید، یعنی به روزگاران یزد و اصفهان در اعصار قاجاریه و صفویه. آیا این تغییر بخشی از یک روی‌کرد است یا به ناچار، و بنا به محدودیت‌هایی که نوشتن از زمان معاصر در پی دارد، سراغ دوره‌های تاریخی دورتر رفته‌اید؟

هم‌آن طور که گفتم و در داستان‌ها و به خصوص رما‌ن‌هام پیداست، برای من جنبه‌ی اجتماعی زنده‌گی فرد خیلی مهم بوده است، اما راست‌اش هر چه می‌گذرد جنبه‌ی تاریخی زنده‌‌‌گی او برام پررنگ‌تر می‌شود. یعنی این که مثلن، چه طور واقعه‌‌ای در صد یا چهار صد سال پیش می‌تواند بر زنده‌گی ام‌روز من یا اطرافیان‌ام تاثیر گذاشته باشد. مثلن، هم‌این روی کارآمدن صفویه و ربط‌‌اش به مذهب رسمی ما، و یا دوستانی که اجدادشان چند صد سال پیش توسط شاه‌عباس به ایران کوچانده شدند و اگر نشده بودند، طبعن امروز یا نبودند یا آدم‌هایی به کلی متفاوت بودند، یا حتا قوم‌هایی که مدام از جایی به جای دیگر کوچانده شده‌اند و یا حتا اتفاقاتی مثل اصلاحات ارضی و غیره و غیره، که باعث شده‌اند آدم‌ها برای زنده‌‌گی مدام از جایی به جای دیگر بروند، یا تغییر مذهب و مرام و عقیده بدهند. این اتفاق‌ها در کشور ما زیاد افتاده، و هر بار زنده‌‌گی عده‌ی زیادی زیر و رو شده است. به هم‌این خاطر است که من ام‌روز سعی می‌کنم گوشه‌‌ای از این وقایع تاریخی را پیش چشم بیاورم تا شاید به سهم خودم گفته باشم که برای فهمیدن مسائل ام‌روزمان به‌تر است که به ریشه‌های تاریخی آن‌ها هم نگاه کنیم. اما از طرفی می‌بینید که من از وقایع ام‌روزمان فرار نکرده‌ام. یعنی سراغ وقایعی نرفته‌ام که به زنده‌‌‌گی ام‌روزمان بی‌ربط باشند و برای انتشار و ممیزی بی‌مشکل باشند. برعکس، وقایع تاریخی و معاصر کتاب، به‌خصوص خود داستان شمایل تاریک کاخ‌ها، کاملئ مربوط به وقایع معاصرمان هستند. گمان نمی‌کنم حداقل در چند سال اخیر رمانی درآمده باشد که این همه درگیر مهم‌ترین وقایع سیاسی – اجتماعی روز باشد. شاید هم این تصور خود من است. تا خواننده‌ها چه بگویند.

- هم در داستان «آتش‌بندان» و هم، به ویژه، در داستان «شمایل تاریک کاخ‌ها» با اطلاعات فراوان تاریخی مواجه می‌شویم که اغلب مستقیم ـ مثلن، در دیالوگ‌های رد و بدل شده بین کاراکترها ـ و بعضن غیرمستقیم در اختیار خواننده قرار داده می‌شوند. گمان نمی‌کنید پرداخت مستقیم‌تان به تاریخ از بار ادبی داستان‌های‌تان بکاهد و آن‌ها را به نوشته‌های مستند تاریخی نزدیک کند؟ به‌طور کلی، داستان‌‌ تا چه حد می‌تواند بر تاریخ تکیه داشته باشد و پایه‌های خود را روی آن بنا کند؟

راست‌اش من این را چند باری شنیده‌ام، پس حتمن نظر شخصی شما تنها نیست. معناش هم انگار این است که این اطلاعات تاریخی و مستند در خواندن داستان اخلال کرده‌اند، اما چه‌قدر و چه‌طورش را نمی‌دانم. امیدوارم زیاد این اتفاق نیفتاده باشد و از طرفی هم‌آن اطلاعات خودشان جذابیت داشته باشند که خواننده احساس غبن نکند. به هر حال، من خواسته‌ام تاریخ و شخصیت‌های تاریخی را به شکل‌های مختلفی وارد داستان و زند‌ه‌گی ام‌روزمان کنم، به خصوص شاه‌عباس را، که گمان‌ام تاثیرش در زندگی ام‌روزمان و حتا رویاپردازی و حسرت‌هامان برای داشتن کشوری قدرت‌مند، چشم‌گیر و بیش‌تر از شاید هر پادشاه دیگری‌ست. حداقل برای آدم‌های مذهبی‌تر ما احتمالن این‌طور است. طبیعی‌است که در درجه‌ی اول سعی کرده‌ام آن‌ها را به امروز بیاورم، که اگر این اتفاق افتاده باشد، گمان‌ام به معنای آمدن آن‌ها و تاریخ به عرصه‌ی داستان است و نه برعکس. قبول هم دارم که جاهایی که تاریخ به صورت شفاهی نقل می‌شود به وسیله‌ی شخصیت‌ها، و البته به بهانه‌ی ورود به بعضی مسائل، بیش‌تر با تاریخ مواجه‌ایم تا داستان. فکر هم می‌‌کردم که این اطلاعات زیاد نیستند و خواننده آن‌ها را با هم‌‌این بهانه می‌پذیرد، اما خب، خواننده‌ها همیشه به قدرت‌ها و ضعف‌های داستان حساس‌تر از آنی هستند که ما خیال می‌کنیم.
 

 - شما برای ساختن شمایل تاریخی یزد و اصفهان در روایت معاصر داستان‌ها مجبور شده‌اید در هر دو داستان از شخصیت‌هایی که به رویابینی، یا آن‌طور که در روان‌کاوی می‌گویند: دی دریم، مبتلا هستند استفاده کنید. هم فرامرز و هم ناصر با غرق شدن در خیالات و توهمات به ساختن تصویری از روزگاران گذشته‌ی یزد و اصفهان می‌پردازند و شالوده‌ی داستان بر پایه‌ی توهمات این‌ها شکل می‌گیرد. فکر نمی‌کنید با استفاده از تکنیک کابوس‌بینی برای تصویرسازی از تاریخ منتقدان‌تان شما را متهم کنند که ساده‌ترین راه را برگزیده‌اید؟

واقعن این ساده‌ترین راه است؟ گمان نمی‌کنم. ببینیم راه‌های دیگر چیست. یکی‌اش قرار گرفتن تمام و کمال در گذشته است، مثل شازده احتجاب. آیا آن کار سخت‌تری است؟ اگر از من بپرسید می‌گویم نه. به گواه صحنه‌هایی که خودم ساخته‌ام و کسانی دیگر، گمان می‌کنم این کار چندان دشوار نیست. یک راه دیگرش هم آوردن گذشته به حال از طریق متون تاریخی‌ست، چه اصل متون چه بازسازی یا جعل‌شان. جعل‌شان البته شاید در زبان کار آسانی نباشد، اما به جز آن به گمان‌ام زیاد سخت نیست. این را در «بره گمشده‌ی راعی» از گلشیری و «اسفار کاتبان» از ابوتراب خسروی می توانید ببینید، که من مجموعن کار ابوتراب را بیش‌تر هم دوست دارم. اگر خواستید می‌توانید آن‌ها را با شمایل هم مقایسه کنید از هم‌این جنبه‌‌ای که گفتید. راه سومی هم که من می‌شناسم و انجام داده‌ام، ترکیب این دو زمان و بردن یکی به دیگری‌ست. گمان‌ام باید روشن باشد که ترکیب دو زمان متفاوت، و بردن شخصیت‌هایی از یک زمان به زمان دیگر، طوری که باورپذیر باشد و فانتزی و لوس نباشد، به قدر کافی دشوار هست. درواقع، این شاید دشوارترین کاری بود که من هم در آتش بندان و هم در شمایل تاریک کاخ ها با آن مواجه بودم. این سنگ‌بنا یا پایه‌ی همه‌ی کارهای دیگر بود و پذیرفتن همه‌ی اتفاق‌ها و رفت و بازگشت‌های زمانی و فهمیدن شخصیت‌ها و کارهاشان. امیدوارم که به قدر کافی درست درآمده باشد.
 
-  به رغم آن‌چه گفته شد، روایت شما از تاریخ در «شمایل تاریک کاخ‌ها،» با همه‌ی فشرده‌گی و  کوتاهی، دقیق و جذاب است. برای دست‌یابی به اطلاعاتی که در پرداخت داستان‌ها به کار برده‌اید و وقایع و آداب و رسوم اجتماعی آن روزگاران یزد و اصفهان چه‌قدر تحقیق کردید و از چه منابعی بهره گرفتید؟

علاوه بر چند باری که اصفهان را دیده بودم، یک بار هم در پایان کار رفتم و جزییات داستان را درباره‌ی مکان‌ها دوباره بررسی کردم. از دوست‌ام علی خدایی، که ساکن اصفهان است، هم خواستم که داستان را بخواند و نظرات‌اش را برام بنویسد که او هم با حوصله این کار را کرد و من ازش ممنون‌ام. دیگر این که تعدادی کتاب‌های تاریخی هم خواندم و چند تاشان هم مدام کنار دستم بود تا وقتی لازم می‌شد به‌شان رجوع کنم. و دیگر هم‌این. اما این را بگویم که صرف‌نظر از ضروری بودن تحقیق برای اغلب کارها، حتا برای کارهای رئالیستی، عامل تعیین کننده حتمن تخیل است و درست وارد شدن به موضوع و انتخاب درست شیوه‌‌‌ی دیدن و در نهایت به کار گرفتن تکنیک‌های درست. این را از آن جهت گفتم که حتا در کارهایی مثل نیمه‌ی غایب و ویران می‌آیی و حتا بعضی داستان‌های کوتاه‌ام من این پرسش‌ و مشابه‌اش را شنیده‌ام. اما می‌دانم که عامل اصلی تخیل است. البته تحقیق زمینه‌ی درستی می‌تواند و باید برای آن فراهم کند.
 

-  نکته‌ی جالبی که در رابطه با درون‌مایه و زیرمتن هر دو داستان کتاب به نظر من رسید پیوند بینامتنی آن‌ها با رمان «شازده احتجاب» نوشته‌ی زنده‌یاد هوشنگ گلشیری‌ست. شازده احتجاب نیز روایتی‌ست از اوضاع و احوال دوران قاجار و اضحملال اخلاقی و تاریخی انسان ایرانی. می‌خواهم از شما بپرسم این بینامتنیت تا چه آگاهانه بوده و تا چه حد اتفاقی؟ به هر حال، شما از کسانی هستید که، درست یا غلط، وابسته به میراث قصه‌گویی گلشیری دانسته می‌شوند.

اول این را بگویم که من درست و دقیق خواندن داستان و خیلی از شگردهای به کار رفته در داستان‌های خوب جهان را از گلشیری یاد گرفتم و از این بابت همیشه مدیون او خواهم ماند. اما داستان‌های من هیچ ربطی به داستان‌های گلشیری نداشته‌اند، دست‌کم تا پیش از هم‌این شمایل تاریک کاخ‌ها. چون روی‌کرد او به تاریخ و هویت جمعی ما، و همین‌طور فرا رفتن از واقعیت رئالیستی، در کارهای قبلی من نیست. در این کار هم نتیجه‌ی درک و دریافت‌های ام‌روزی خودم است و ضرورت‌هایی که برای گفتن بعضی مسائل احساس کرده‌ام. شگردم هم می بینید که به کلی با او فرق می‌کند، یعنی هم‌این رجوع مستقیم و یا به کمک متن او در شازده احتجاب و بره‌ی گمشده‌ی راعی، که با روی‌کرد من تفاوت‌های اساسی دارد.
اما هیچ کدام این‌ها به این معنا نیست که من یا دیگران از کارهایی که خوانده‌ایم و به خصوص دوست‌شان داریم تاثیر نمی‌گیریم. این تاثیرها حتمن به گونه‌ای پنهان و ناخودآگاه وجود دارد. اما هم‌آن‌طور که توضیح دادم، به صورت آگاهانه، خیلی چیزهای دیگر بوده‌اند که در این نوع داستان نوشتن من موثرتر بوده‌اند.خلاصه این که بگویند فلانی وام‌دار میراث قصه‌گویی گلشیری یا کسی دیگر است، فقط راحت کردن خیال خودشان است از بررسی و تحقیق و دقیق شدن در داستان‌های من یا حتا گلشیری. متاسفانه ما اغلب می‌خواهیم با یک کلمه و یک اسم گذاشتن برای آدم‌ها و اتفاق‌ها و پدیده‌های جورواجور خیال خودمان را راحت کنیم، که مثلن، فلان را می شناسیم و او که فلان است. و هم‌این و خلاص. دیگر نه لازم می‌بینیم دلیل بیاوریم و نه واقعن آن را بفهمیم. از ساده‌ترین و دم دست‌ترین چیزها استفاده می کنیم تا مثلن، نکته‌ای به این مهمی و پیچیده‌گی را توضیح بدهیم که فلانی چه سبک و سیاقی در داستان‌نویسی دارد. تازه اسم خودمان را هم می گذاریم روشن‌فکر یا اهل فرهنگ و این چیزها. خب، ول‌اش کنید. گمان‌ام درست‌تر این است که ما این چیزها را تکرار نکنیم تا این اسم‌گذاری‌های ساده‌انگارانه کم‌تر رایج شود. البته در پرسیدن و مطرح کردن‌اش من مشکلی نمی‌بینم.

  -  و سئوال آخر؛ از رمان «لب بر تیغ» چه خبر؟ گمان می‌کنید با تغییر و تحولاتی که دروزارت ارشاد انجام شده بالاخره مجوز انتشار این کتاب صادر شود یا خیر؟
 
آن رمان سرنوشت جالبی پیدا کرد و دارد می‌کند. من فکر می کردم که بی‌مسئله‌ترین رمان من از نظر ارشاد هم‌آن خواهد بود و یکی دو ماهه منتشر خواهد شد. اما درست برعکس شد و حالا پنج سالی هست که گرفتار کج‌سلیقه‌گی بررسان ارشاد است. وقتی منتشر بشود، مطمئن‌ام که همه خواهند پرسید که چرا این رمان گیر کرده بوده؟ و متاسفانه همه این را از من خواهند پرسید، و  نه از ارشادی‌‌ها و بررسان‌اش. و البته دلیلی که من خواهم آورد هم‌این کج‌سلیقه‌گی خواهد بود و شاید هم حساسیت به خود نویسنده. اما از تغییرات ارشاد فعلن فقط حرف‌های امیدوارکننده‌اش نصیب اهل کتاب شده و همان ۲۵۰ و بعدتر ۶۰۰ کتابی که معاون فرهنگی جدید، آقای اخوی دری، وعده‌ی رفع تکلیف‌شان را داده بود، هیچ کدام نه اسمی ازشان هست و نه فهرستی و نه گشایشی در کار باقی کتاب‌ها. انگار معاون فرهنگی جدید فقط زبان نرم‌تری دارد. به هر حال، باز هم ما منتظریم که ببینیم کی ارشاد از تعیین تکلیف کردن برای کتاب‌های کسانی که عمری را بر سر هم‌این نوشتن گذاشته‌اند دست برمی‌دارد. راست‌آش شاید به نظرتان خنده دار بیاید که خود من از این که رمان «کلنل» محمود دولت‌آبادی چند سالی‌ست در ارشاد مانده، از او خجالت می‌کشم. واقعن برای همه‌مان و فرهنگ‌مان خجالت‌آور نیست که دولت‌آبادی باید منتظر نظر کسانی درباره‌ی کتاب‌اش باشد که احتمالن  کل عمرشان به اندازه‌ی نصف سال‌هایی نیست که او صرف نوشتن کرده؟ گمان‌ام همه‌ی ما باید شرمنده‌ی این قضیه باشیم. امیدوارم زمانی این نکته‌های بدیهی فهمیده شوند و چنین مسائل پیش پا افتاده‌ای نداشته باشیم.

* سئوال آخر این گفت‌وگو، به دلایلی، در نسخه‌ی چاپی حذف شده است.

امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.ketablog.ir/blogs/blog.php?code=77
دیدگاه‌
<< صفحه بعدی ۰۱ صفحه قبلی >>
این نظر به صورت خصوصی نوشته شده است و فقط توسط مدیر سایت قابل مشاهده می باشد.

ثبت نظر
برای ثبت نظر جدید در ارتباط با نوشته فرم زیر را کامل کنید.
وارد کردن مواردی که با علامت v مشخص شده‌اند الزامی است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونیک:
سایت اینترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصی
در صورت انتخاب این گزینه، نظر بصورت خصوصی ثبت خواهد شد و فقط توسط مدیر سایت قابل مشاهده خواهد بود.
تاییدیه: v
برای تایید اطلاعات فرم متن داخل تصویر را مجددا وارد نمایید.

 
نوشته‌های مرتبط

RSS 2.0

javied1364@gmail.com

امکانات
خبرنامه سایت
گزارش‌ها
مطالب سایت
نوشته ها: ۲۸۰
نظرات: ۹۸۳
دنبالکها: ۰
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۲۶۳۳۱۷۲ صفحه
مشاهده امروز: ۶ صفحه
بیشترین مشاهده:
جمعه - ۴ فروردین ۱۳۹۶
تعداد: ۲۶۶۷۴ صفحه
بازدید همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بیشترین بازدید همزمان:
چهارشنبه - ۱۷ شهریور ۱۳۹۵
تعداد: ۳۶۱ نفر
مراجعه به: